چند هفته گذشته تصمیم گرفتم با علم و آگاهی خودم یک سری مرزها رو بشکنم و نیم نگاهی به ژشت دیوار داشته باشم! نمی دونم تغییر دیدگاه من بابت تضادهایی بود که می دیدم یا پروسه فکری دوساله ای که دنبال می کردم به این نتیجه منو رسوند! من باید چند نکته رو از نزدیک چک می کردم و درک می کردم تا بتونم با دید باز نظر بدم و تصمیم بگیرم! شاید به قول مادر حس کنجکاوی! اما نه من لازم می دونستم! همین که تصمیم گرفتم انگار زمان زیادی طبیعت رو معطل کرده بودم همه چیز دست به دست هم داد تا من به نقاطی که می خواهم برسم. نمی دونم اسمش رو چی بزارم اما از این جهت که بدون اینکه از پاکیم مایه بزارم، تونستم تجربیاتی که نیاز دارم رو ببینم تا بتونم بقیش رو فکر کنم!
من عادت دارم اگه کاری می کنم برای انجامش باید دلیل محکمی داشته باشم اگر نماز می خوانم می دونم چرا، اگر روزه می گیرم، اگر صدقه می دهم، اگر از ضعیف دفاع می کنم، اگر در مقابل ظلم می ایستم، اگر ایثار می کنم و اگر اشتباه می کنم باید دلیل منطقی در کار باشه من نمی تونم بیهوده حرکت کنم، و نمی تونم خودم رو گول بزنم. خوشحالم که دلیل منطقی که دنبالش بودم رو در همین زمان کوتاه سه هفته ای پیدا کردم و الان با افتخار می تونم بگم راهم درسته و من تا نهایت بودن و خوبی ادامه خواهم داد.
----
پریشب منو ابوالفضل پیش پارسا بودیم، پارسا خیلی خسته بود و خوابش برد، پدر پارسا اومد و حدود ۲ ساعت صحبت کرد، به عنوان یک مدیر موفق، نقطه نظرات ارزشمندی داشت که البته منو ابوالفضل بعدا که با هم صحبت کردیم با ۱۰ درصدشون مخالف بودیم ولی ۹۰ درصد بقیش حرف هایی بود که هرچند آشنا بودن ولی بعضی وقت ها لازمه که آدم این حرف ها رو از دهان یکی دیگه بشنوه...
بعد از رفتن پدر پارسا، من و ابوالفضل برای هم از زمانی که گذشت از این یک سال صحبت کردیم، باورم نمیشد تجرباتی که اون تو یک کشور دیگه کسب کرده بود و اتفاقاتی که براش افتاده بود با اتفاقاتی که برای من افتاده بود موازی بود! اتفاقاتی که حتی بادرک ترین آدم هم تا تجربه نکنه نمی دونه! اتفاقاتی که وقتی من برای منطقی ترین آدمی که میشناختم تعریف کردم نمی فهمید، اما من و ابوالفضل می فهمیدیم چی می گیم... من که باید هنوز ادامه بدم.
----
**تصیمات جدیدی دارم
----
پ.ن :
این آهنگ هایده داره پخش میشه و جالبه:
در تب حسرت دچار حس خودخواهی شدم آشیانم را به هم پاشیدم و راهی شدم آمدم تا با سبکبالان ساحل بپرم در میان موج دریا طعمه ماهی شدم خواستم...آهو شوم،در پیش رو دشتی نبود خواستم تا باز گردم راه برگشتی نبود خواستم در شهرخود حالی کنم...چرخی زنم گل فراوان بود اما میل گلگشتی نبود خواستم تا چون پرستو باز گردم از سفر... لایه لای شاخه ها بالم شکست خواستم سرسختی ام را بر همه ثابت کنم قهرمان بردباری ناگهان از پا نشست خواستم تنهاییم را بر همه ثابت کنم بین جمع عاشقان یک آشنا پیدا نشد خواستم تا فریاد من تاآسمانها پر کشد همره فریاد من یک همصدا پیدا نشد |