اومدم دیدم پارسا یه پست جدید زده و نوشته خیلی خوشحال شدم! سوپرایز خفنی بود تشکر.
سلام به دوستان و وبلاگم...
من برگشتم...
اصلا آماده این سفر بزرگ نبودم! من خودم دوسال پیش نیت کردم که بیام و باشم و طلبیده شم و خداوند چه زیبا جواب منو داد! اون لحظه که طلبیدم و خواستم که طلبیده شم فقط به رفتن وطلبیده شدن فکر می کردم... هیچ مقدمه ای نه مالی و نه زمانی جور نبود و هیچ راهی در تصورم نمی گنجید ولی خداوند با لطف بی انتهاش خودش پول و زمان رو در اختیارم قرار داد و نعمتش رو به کمال رسوند و حجت رو به من تمام کرد...
چه خوب شد که رفتم... چیزهایی که باید می دیدم و چشم به روشون بسته بودم رو دیدم و چیزهایی که نمی دیدم رو دیدم... مدینه چه سنگین بود... روز اول هیچ احساسی به بقیع نداشتم بجز تلی از گرد و خاک و کبوترهایی کثیف چیزی به چشمم نمی اومد! انگار من نبودم که وارد حرم پیامبر می شدم... خدایا منو چه شده بود همه در نیاز و گریه فرو رفته بودند و من مسکوت و مبهوت و سنگی شده بودم... روز سومی که صبح از کنار دیوار بقیع می گذشتم صدای نیایش گروهی منو به خودش جلب کرد، یک مسلمان از اعماق وجودش راز و نیاز می کرد و از مظلومیت فاطمه می گفت، فاطمه ای که دختر پیامبر و دختر خدیجه است، فاطمه ای که فاطمه است ... از کوچه بنی هاشم و از غربت شهر پدرش و از تنهایی علی گفت... من مبهوت به تلی از خاک می نگریستم و بی صدا من در من می شکست و فرو می ریخت... هر روز که می گذشت در چشمم دیگر مدینه شهری رنگارنگ با هتل های بزرگ نبود... مدینه همچون غربت پیامبر خدا و سکوت و صبر بقیع می نمود... مدینه لذت سنگ فرشهای داغ بین الحرمین و آرامش روضه منوره و غربت صبح گاهان بقیع بود... مدینه مملو از صبر سکوت و تنهایی و تقوا بود.... حتی قرآن های برسر نیزه نیز نمی توانستند واقعیت و آن همه تقوا و حقانیت را مخفی کنند. قرآنهایی که برای پوشاندن واقعیت و سئوالات بی پاسخ و نقاط تاریخی مهم در جاقرآنی های طلایی زنگ چیده شده بودند تا حقیقت را بپوشانند... خدایا آیا همیشه حق اینگونه زیبا و تنهاست؟ راه درازی در پیش است و فرصت بیراهه رفتن نیست...
من چه زود از مدینه رفتم در حالی که دلم در کنار گنبدی سبز، و در کنار تلی خاک مقدس و غریب باقی مانده بود، و وجودم در کوچه های بنی هاشم سرگردان به دنبال حقیقت می گشت و جز در روضه آرامش نمی یافت... من رفتم در حالی که فقط پاهایم می رفت و تنها تسکینم ندای لبیک و امید حضور در حرم امن الهی بود...
لباس سفید احرام، ندای پر از ترس لبیک ... الهم لبیک ... لا شریک لک لبیک... ان الحمد و النعمته لک و الملک... لا شریک لک لبیک ... خدایا این چه مهمانی است؟ خدایا بگویم لبیک استجابت می کنی؟ خدایا بگویم لبیک تو مرا حفظ می کنی؟ خدایا خدایا خدایا مسئولیت سنگینی است ... کمکم می کنی حاجی بمانم؟
طواف گرداگرد سبحان الله، الحمد الله، لااله الا الله، الله اکبر... نماز پشت مقام ابراهیم... سعی میان خوف ورجا و تلاش به دنبال رسیدن به معبود... تقصیر... طواف... نماز...
هر لحظه احرام و اعمال برایم نشانه هایی برای من ضعف هایم و هدایتم بود. و خداوند چه زیبا دعاهای منو استجابت کرد... زبانم از بیان آنچه گذشت عاجز است و هرچه بگویم از لطف آنچه که بود می کاهد...
دوربین یا حتی موبایل دوربین دار همراهم نبردم ... دوست داشتم تمام لحظات در ذهنم و در جانم ثبت شود... چه فایده عکس و فیلمی که حتی همون لحظه عظمت آن لحظه درک نشده باشه؟
خدایا گناهانم را در حطیم نگهدار، دعاهایم را در حجر اسماعیل و در کنار حلقه خانه ات و در طواف برگرد خانه ات بپذیر و هدایت را به من و دوستانم ارزانی دار ...
خدایا خودت در قرآنت گفتی راه درست رو به کس که دنبالش باشه نشون میدی...، خدایا اگه ناقصم، اگر سرتا پا غفلت و تقصیرم ولی من اومدم که باشم، اومدم که نشونم بدی...
خدا یا تنها تو را می پرستیم و در آن تنها از تو یاری می جوییم.
خدایا ما را به راه راست هدایت فرما.
راه کسانی که به آنان نعمت دادی؛ همانان که نه به بیراهه رفته و به خشم تو گرفتار شده اند و نه گم گشتگانند که راه درست نشناخته اند.
خدایا من اینو حداقل روزی ۱۷ بار ازت می خواهم و در تک تک لحظات زندگیم امید استجابت دارم...

