شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390

سلام

خوبین؟

فکر میکنم مثله آدم بزرگا همون هایی که وقتی بچه بودیم ریش داشتن و صداشون می کردیم عمو مثله اون ها شدم. اونایی که کار می کردن و ماشین سوار می شدن و بعضی وقت ها هم دیگران بهشون کارهای بزرگونه می دادن.

گاهی استرس می گیرم که دارم زمان رو از دست میدم و اینکه چه باید بکنم...

گاهی میشم اون آدم بده که باید تصمیم خوب بگیره.

گاهی میشم اون آدم مظلومه که منتظره براش تصمیم بگیرن.


منتظرم که اتفاق های جدید بی افته...



جمعه 29 مهر ماه سال 1390

دو هفته پیش سرما خورده بودم. گفتم یک هفته کم کار کنم و استراحت کنم تا زودتر خوب بشم و به کارهام برسم. هفته پیش زد و آنفولانزا گرفتم. یک هفته دیگه هم جدی جدی کامل تعطیل شدم!

دیروز و امروز باید می رفتم کلاس تدریس ولی به توصیه اهل فن، مرخصی گرفتم. امروز که نمی خواستم برم سر کار و همچنین کار از پیش تعیین شده ای هم توی برنامه ام نبود، گفتم برم وبگردی یکم آمار در آرم که ملت کجان وچه می کنن و چه دستاورد های علمی جدیدی داشتن.

این وسط آمار خودم رو هم در آوردم! پارسال یه دانشجویی داشتم که پسر نسبتا فعالی بود. بر اساس تشویق من سر کلاس آزمایشگاه می خواست از پروژه پایان نامه اش مقاله در بیاره. پایان نامه اش هم با من نبود. یه چیزایی در آورد و آورد پیش من یه دور خوندم و اصلاح کردم و یک سری اصول نوشتن رو مختصر براش توضیح دادم در نهایت هم بهش گفتم اعتبار علمی قضیه رو قبول ندارم و به نظر من نتایج و مدلسازی صحیح نیست. و ادامه نمی دم.

بعد از یک مدت بهم ایمیل زد که مقاله رو فرستادم برای کنفرانس شریف و اکسپت شده و باید ارائه بدم. به نظرتون چطور ارائه بدم؟ چکار باید بکنم؟

به خودم گفتم تای بابا خوب به من چه که از من می پرسی. خوب از استاد خودت بپرس...!

ولی به حکم وظیفه من هم کلی بهش تبریک گفتم و براش توضیح دادم که چکار بکنه و خلاصه داستان تموم شد. امروز که آمار خودم رو در می آوردم دیدم که منو هم نفر سوم مقاله زده! و من اطلاع نداشتم! نمی دونستم چی بگم! از یه لحاظ مقاله رو قبول نداشتم و از لحاظ دیگه از شعوری که به خرج داده بود خوشم اومد.

خلاصه اینکه در این موارد آدم نمی دونه که چه تصمیمی باید بگیره!؟

یکشنبه 3 مهر ماه سال 1390

میگن که دنیا و کائنات همه منتظرن تا تو فکر کنی و هدفی رو انتخاب کنی و اون ها تو رو به هدفت برسونن...

از خودم می پرسم حالا که می شه انتخاب کرد چه چیزی توی زندگی مهمه؟ رسیدن به چی؟ از توی آلبوم هستی چه چیزی رو باید انتخاب کرد؟

سلامتی؟

زن خوب؟

پول؟

شهرت؟

قدرت؟


این ها یعنی خوشبختی؟

انتخاب خود خوشبختی چی؟ چطوره خوشبختی رو از آلبوم هستی انتخاب کنم

با خودم فکر می کنم که آیا خوشبختی کافیه؟ آیا خوشبختی نهایت اون چیزه که می خواهم؟ احساس شادی همه چیزیه که می خواهم؟


نه من خیلی فراتر از این ها می خواهم. اون چیزی رو می خواهم که به خاطرش مجبورشدم که رنج تبعید در زمین رو تحمل کنم. من شعور و شناخت یکتا آفریننده هستی رو می خواهم. می خواهم که زندگیم آینه کتاب هستی و میسر شناخت آفریدگارم باشه... مهم نیست چه به دست میاد و چه از دست میره... شاید تنها انتخاب ارزشمند و ماندگار از آلبوم کائنات همین باشه... من همین رو می خواهم... مطمئنم که در مسیرش چیزهای زیبا بهم اعطا...

شروعش رو هم می دونم... شروعش توکل و ایمانه...


خدایا تنها تو را می پرستم و در آن فقط از تو یاری می خواهم. مرا به راه راست هدایت فرما....

سه شنبه 8 شهریور ماه سال 1390

باران باش و ببار نپرس کاسه های خالی از آن کیست

جمعه 4 شهریور ماه سال 1390
هرگز داشته هایت را دست کم نگیر


به نوشته جالب بر خوردم:

هرگز داشته هایت را دست کم نگیر


سه شنبه 25 مرداد ماه سال 1390
انتخاب سخته

بین ماشین های اس یو وی (شاسی بلند) موجود در ایران کدام را می توان به عنوان بهترین انتخاب کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پنجشنبه 20 مرداد ماه سال 1390
گاهی باید به جواب فکر کرد...نه سئوال


یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید...
قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.

شنبه 15 مرداد ماه سال 1390
سلام۳

خداییش این چه وضعیه؟ 

۲۰.۰۰۰.۰۰۰ تومن ماشین میخری که از روز اول توش جیر جیر کنه و روز دوم لنتش گیر کنه. 

خداییش مسخره نیست؟ 

بنتت خورده میشه-چرخت داغ میکنه بعد ترمزت از کار میفته و به همین راحتی یا افقی میشی یا کل مالتو از دست میدی.... 

خیلی مسخرس...

یکشنبه 9 مرداد ماه سال 1390
قدرت انسان و حکمت خدا

من خیلی خوب فهمیدم که واقعا درک عشق واقعی ممکنه برای خیلی از آدمای کره زمین هیچ زمانی بوجود نیاد و آدم زمانی که بدستش میاره به راحتی نمیتونه از دستش بده. من فکر میکنم آدم عاشق تمام هستیشو فدای عشقش میکنه و هیچ چیز براش تو این دنیا مهمتر از این نیست. 

حس قشنگیه. اگر موفق بشی و کاملا دوطرفه باشه چنان محکم میشی که هیچی نمیتونه تکونت بده. آدم از زندگیش واقعا لذت میبره و خوشحالی واقعی رو به همراه داره. حسی قشنگیه که بدونی یک نفر اینقدر دوست داره و اینقدر براش ارزش داری که واقعا حاضره برات از جون مایه بزاره.  

واقعا آدم خیلی چیزارو هنوز تو این دنیا درک نکرده و خیلیا هیچ وقت هم درک نمیکنن. شاید آدما واقعا هر چیزی رو که با هدف خیر از جون و دل از خدا بخواد بهش میرسه. انشا الله خدا همه رو روی راه راست بزاره تا واقعا چیزای خیر بخوان. چون واقعا خواستن توانستنه. 

راستی سینا یک اعتقاد خیلی قشنگ داشت که مب بعد از هفت سال واقعا بهش ایمان آوردم. 

اگر چیزی رو که براتون اتفاق می افته رو دوست نداشتید و خیلی ناراحتتون کرد ناامید از خدا نشید و بدونید خدا چیز قشنگتر و بهتر از خواستتونو براتون قسمت کرده اما گذر زمان اینو مشخص میکنه. فقط باید صبر داشت. 

شنبه 8 مرداد ماه سال 1390

یکم توی زندگی گیج شدم! یعنی ذهنم خسته است.

نمی دونم یه حالتی شبیه شکنندگی! نه اینکه انعطافم کم شده باشه.

تصور یه شاخه درختی توت رو دارم که با اونکه نرمه و به راحتی خم میشه ولی زود هم میشکنه!



جمعه 31 تیر ماه سال 1390
سلام ۱

بعد از چند سال غیبت اومدم . پارسا هستم.

هفته گذشته قبل از اینکه برم ماموریت اومدم اینجا یک سری بزنم ببینم هنوز زندس؟ که دیدم  بله به لطف داش سینا همچنان رونقشو داره. 

وقتی خوندم واقعا حال کردم خصوصا وقتی رفتم آرشیو رو خوندم و خاطرات سال ۸۲ رو . چه جالبه. زندگی من از کجا به کجا رسیده... 

از معنویاتش گرفته تا مادیاتش. واقعا جالب بود واسم. 

هفته پیش خواستم بنویسم که پسورد رو نداشتم. خدا رو شکر که امروز باز هم به لطف سینا جان باز تونستم بنویسم. 

من بالاخره فهمیدم که چرا از یک نقطه به بعد رفتم و ننوشتم و الان دوست دارم بنویسم. 

اون روزا فکرم شدیدا مشغول مسائل مقدماتی زندگی شده بود و الان که زندگیم پایدار شده باز هم فکرم آزاد شده و دوست دارم از آرزوهای بعدیم و مسائلی که برام مرتب پیش میاد بنویسم. 

الان وقته ناهاره و همه دارن صدام میکنن.  

امروز امتحان نفت دادم و دقیقا نمی دونم چرا!! اما برام جالبه که قبول شم. ولی نمی دونم با هدفی که واسه آیندم دارم سنخیت داره یا نه؟ اصلا بازدارنده نیست؟ نمی دونم ...

چهارشنبه 29 تیر ماه سال 1390

باورتون میشه؟

پسورد وبلاگم یادم رفته بود! جالبه که بیشتر از یکساله عوضش هم نکرده بودم! واقعا بزنم به تخته. شما هم بزنید ضرر نداره.


کم می نویسم نه؟

راستش فرصت نمی کنم. همین که وقت خالی داشته باشم کلی کار عقب افتاده هست که باید انجام بدم.

حالم خوبه ولی حس نوشتن هم نیست.

الان دیگه نه شنونده هستم و نه گوینده. خنثی شدم. یعنی سرم گرم شده! من هم مثله بقیه درگیر این زندگی شدم.

نه اینکه کسی باشم نه. فقط مشغول و سرگرمم. مثله بقیه هرکس به نوعی...



جمعه 20 خرداد ماه سال 1390

بی خواب شدم! البته بی خواب بودم که کار همیشه منه ولی خوب این بار می خواستم بخوابمولی خوابم نمیاد! آقا این چه حکمتیه که وقتی آدم به شب امتحان نزدیک میشه استرس داره؟ مهم نیست چه سنی داری و اصلا امتحان چیه! اسم امتحان همیشه حالم رو به هم میزنه! 

 

کسی هم نیست که بهم بگه چکار کنم چه کار نکنم! دارم سر جام قاطی می کنم! 

کلی کار هست که میشه انجام داد و خیلی هاشون هم دارن عقب می افتن ولی واقعا نمی دونم چرا به لحاظ ذهنی اینقدر احساس خستگی دارم! 

 

حس نق و نوق هم نیست! 

جمعه 30 اردیبهشت ماه سال 1390

بازم آخر ترم!!

سه شنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1390

فیلم بیگ بنگ باحاله! به فری گفتم دانلودش کنه ولی نگفتم که به همه بده! الان تو سوئیت هر کدوم از بچه ها رو که می بینی نشسته ژشت لپ تاپش و یک هدفن روی گوشش و ریز ریز می خنده! فکر کنید مارمولک هر چند ساعت پیام می زاره که خیلییییی باحاله!! شینااا خوددد خودموووونیم!


دیگه اینکه اینقدر کار روی کار روی سرم جمع شده که خودم استرس گرفتم!! عاقبت کسی که سرخود دنبال علایق علمی خودش میره بهتر از اینم نمیشه!



تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن...

جمعه 26 فروردین ماه سال 1390

امروز جمعه از صبح تا شب باید دانشگاه باشم... این ترم خیلی برنامه ام خسته کننده شده.

اصلا حوصله کلاس ها رو ندارم... به این فکر می کنم که یک جزوه بگیرم دستم و از روی اون مثله بقیه کپی بنویسم!

دوشنبه 22 فروردین ماه سال 1390
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
چهارشنبه 10 فروردین ماه سال 1390

دارم فکر می کنم مدیریت کارها خیلی مهمه!

تا حالا مفهوم مدیریت زمان اینقدر برام معنا نداشته که الان نبودش رو حس می کنم.

تا سال پیش همیشه وقت زیاد داشتم و این وسط هر کاری که دلم می خواست می کردم و هر کار هم که عقب می افتاد مهم نبود یه طوری می شد دیگه...

ولی امسال واقعا اینطور نیست... هر کاری که عقب می افته کلی انرژی و تلاشه به هدر میره...

اگر بشه کارهایی که بر عهده من و افراد به درد به خور افتاده رو مدیریت کنم خیلی جلو می افتیم.

فکر کنم سیستم یه پتانسیل های مثبتی داره که به خاطر مدیریت ناقص شخص خودم و بقیه تبدیل شدن به عوامل دست و پاگیر...

فکر کنم امسال مقدار زیادی وقت صرف منظم کردن کارها بشه و امیدوارم که در نهایت نتیجه بهتری عایدم بشه!

همون حرف هایی که دکتر سعید می گفت و هیچ کدومشون رو اجرا نمی کرد!


نمی دونم خسته هستم... روزها مثله برق می گذره و من چه چیزی تو مایه های وقت کم آوردم و البته یک چیزی تو مایه دلهره احساس می کنم!



پارسا و دکی هم کاملا مفقود الاثر هستن!

پارسا حتی شیرینی دفاعش رو هم بهمون نداده! یعنی من می دونم و این آدم!


چهارشنبه 10 فروردین ماه سال 1390

اینقدر درگیر کارهای عقب افتاده بودم که نفهمیدم عید کی داره تموم میشه! دوباره دانشگاه! درس دادن و درس خوندن شروع میشه!!

حس نوشتن نیست!!


یکشنبه 29 اسفند ماه سال 1389
انتهای سال ۸۹

در آستانه سالی جدید قرار گرفتیم...

سالی که به رسم همیشه آغازش رو به فال نیک می گیریم و امیدواریم که بهتر از همیشه باشد...

سالی که گذشت... سال گذار بود و اثبات... سال گذار بود و دیدن قدرت های الهی... بخشش هایی که در تصورم نمی گنجید و اثبات رحمت هایی که بیش از همیشه شامل حالم شده بود...

سال تلاش بود و پاسخ...


اکنون در آستانه سالی جدید...

امیدوارم که بتونم همچنان با پشتکار به جلو برم... مرزهایی که برای انسانیت قائلم رو گسترش بدم و بتونم جوری زندگی کنم که به هر لحظه زمانی که سپری می کنم افتخار کنم...

خدایا همچنان که خودت یکتایی آفرینشت هم یکتاست...

خدایا ازت می خواهم که در لحظات تصمیم گیری و در تلاشم تو یاورم باشی و کمکم کنی تا تنها تورو بپرستم و تنها از تو یاری بخواهم...


خدایا کمکم کن در لحظاتی که در مقام قضاوت قرار می گیرم... طرف حق رو بگیرم و لحظه ای و حتی لحظه ای از لحظه ای نگاه تورو دور نبینم و به خاطر مصلحت های بی اساس خودم رو گول نزنم...


خدایا همچنان که طبیعت رو متحول می کنی و به گلها و گیاهان جان میدی ... دلهای بیمار ما رو هم شفا بده و کمکمون کن تا بتونیم به همدیگه اعتماد کنیم و شایسته اعتماد باشیم...

خدایا امسال منو مصداق این بیت حافظ قرار بده:


چو غنچه گرچه فروبستگیست کار جهان

تو همچو باد بهاری گره گشا می باش


خدایا هر موقع هرچه که خواستم به بهترین شکل و بی منت دادی، پس یا ازت می خواهم دلمون رو به نور خودت روشن کنی و جسم و قلبمون رو از لغرشها مصون نگه داری...


ازت می خواهم کمکون کنی تا راضی به رضای تو باشیم... کمکمون کن تا تسلیم تو باشیم... که تسلیم تو بودن بزرگترین آزادگیه...


یگانه بی همتایم، نه در خور آنم که درخواست کنم ولی هماره تو را بخشنده و مهربان یافته ام....

پس مهربانم آرامش را بر سال پیش رویمان بگستران و دیده گانمان را به نور حقیقت بینی، بینا کن، قلبمان را به یادت جلا ده و قدم هایمان را به خواستت ثابت کن

بار الها مارا در پرتو حکمت و رحمتت در مسیرهایی که به خودت منتهی می شود قرار ده...





عید همگی مبارک


شنبه 28 اسفند ماه سال 1389

آقا من امروز سیدی رو از تو پخش ماشین در آوردم انداختم بیرون! این چه وضعشه؟ آهنگ های جدید اصلا ریتم معقول موسقی ندارن! الکی گوبس گوبس می کنن! بابا موسقی با یک ریتم آروم شروع میشه و ذهنت رو همراه با هارمونیش به اوج می بره و در نهایت هم وظیفه داره که ذهنت رو یه جای باصفا پیاده کنه! وقتی موسقی الکی توی اوج می مونه و پایین نمیاد اعصابم خرد میشه!



باید برای کارهای دانشگاه برنامه ریزی کنم!

استعدادها و نقاط قوت و ضعف اعضای تیم ها رو درست تشخیص بدم و در کنار نقاط قوت و ضعف بقیه اعضا یک برنامه درست و معقول رو جلو ببرم!



گاهی وقت ها وقتی روی دکمه های کامپیوتر می زنم حالم به هم می خوره!!

ای بابا همه کارای من با همین لامصبه! وقتی یکی میاد میگه زندگی دیجیتال یا میگه بیا ازم عکس بگیر حالم بد میشه! دوست دارم بهش بگم این لحظه زیبا رو توی ذهنت ثبت کن...

واقعا وقت میشه بعدا به عکس این لحظه نگاه کنی؟



دیگه اینکه عجیب توی نوشتن دستم بسته شده!




پنجشنبه 26 اسفند ماه سال 1389

از قدیم گفتن کافر همه را به کیش خود پندارد! فکر کنم راست گفتن.


یادم باشه روی حرف حتی صمیمی ترین و مورد اعتماد ترین دوستم هم که شده در مورد آدما قضاوت نکم... یادم باشه قضاوتی که روی زندگی آدما تاثیر مستقیم داره قضاوت بزرگ و حساسیه...





من یاد گرفتم و خواستم که علم و دانشم علم کاغذ و کتاب نباشه... به قول یه استادی ما باید یاد بگیریم که معادله دیفرانسیل زندگیمون رو حل کنیم

 دانش ما زمانی ارزش داره که بتونه ما رو به مراتب بزرگتری از شناخت برسونه نه اینکه فکر و ذهنمون رو به یک چهارچوب مشخص محدود کنه... باید علم رو طوری یاد بگیریم که کمکمون کنه چهارچوب های زندگیمون و طبیعت رو بشناسیم و در صورت نیاز بشکنیمشون و به پاسخ های تازه برسیم و چهارچوب های جدید بنا کنیم...

پنجشنبه 26 اسفند ماه سال 1389
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
دوشنبه 23 اسفند ماه سال 1389

چقدر بده که آدم بدذات باشه و از اون بدتر اینکه

اون آدم بدذات دوست آدم باشه...


-------------------

هزار دشمنم گر می کند قصد هلاک          گر تو دوستی از دشمنان ندارم باک

یکشنبه 15 اسفند ماه سال 1389

امروز که اومدم دانشگاه م.بایلم رو خونه جا گذاشتم! اوه چقدر به این موجود مزاحم (موبایل) عادت کردم! 

 کلاس دکتر افشین مثله دستور آشپزی بود! اولین جلسه بود که می رفتم سر کلاسش. تقریبا هیچی نفهمیدم! همش منتظر بودم غذا رو بزاره تو فر و ما رو بفرسته استراحت! 

 

عصر اومدم خوابگاه. این چند هفته محمد تنها تو سوئیت مونده بود و حسابی همه چیزو به هم ریخته بود. از لیوان ها به عنوان ته سیگاری استفاده کرده بود... ظرفشویی هم پر ظرف.  

این محمد خیلی پسر گلیه و خلاف سنگینش همین دخانیاته! (همچین خلاف کمی هم نیست) و البته اجازه نداره تو اتاق دود کنه...

مهدی هم که ژدرش فوت شده بود و چند روزی نبود. امروز تو اتاق دیدمش و همدیگرو بغل کردیم و بهش تسلیت گفتم. 

عصر هم دور هم غذا درست کردیم و قبل از چای خوردن من و مهدی و محمد خوابمون برد. 

تا اینکه یه موجود مزاحم اومد سراغ مهدی و اینقدر حرف زد تا همه رو بیدار کرد. به مهدی میگم اگر این دوستت دو دقیقه دیگه حرف میزد پرتش می کردم بیرون. میگه فریبرز اسمشو گذاشته موجود مزاحم!! 

دیگه اینکه تو دانشکده نمایشگاه بود و رشته های مختلف دستاوردهاشون رو نشون می دادن. زیاد حوصله نگاه کردن نداشتم! قدیما که فندق بود کلی سربه سر مسئولین غرفه ها می زاشتیم. امروز تنهایی حسش نبود. 

الان که خوابگاهم. مهدی رفت نشست پشت میزش و نمی دونم چی مطالعه می کنه و محمد هم رفته دوش بگیره. 

من هم چند کار دارم که نمی دونم کدومو از کجا شروع کنم!

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>