سریال گمشدگان سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 12 تیر ماه سال 1388

گاهی اوقات آدم چشمش رو باز می کنه و میبینه برای یک کاری دیر شده... و نتیجه سهل انگاریش رو باید ببینه. اون چیزی که تو ذهنمه بیانش خیلی پیچیده است ولی خودش فوق العاده شفافه!

اینا رو برای یاد آوری خودم میگم:

آدم همیشه باید سعی کنه مسیر درست رو طی کنه، تحت هر شرایطی. مسیر درست مشخصه این شرایطن که عوض می شن. باید واقع بین بود.  

گاهی اوقات یکنواختی باعث ایجاد اشتباه میشه و گاهی هم نیاز و گاهی هم چیزای دیگه... مهم اینه که آدم مواظب باشه.  

بازم نتونستم مفهوم ذهنم رو منتقل کنم.

 

-------------------

یوسف به آن کس از آن دوتن که دریافت نجات می‌یابد، گفت: مرا نزد سرورت یاد کن، باشد که وسیله آزادی مرا از زندان فراهم کند، ولی شیطان از خاطر او برد که یوسف را نزد سرور خود یاد کند، از این رو یوسف چندسالی در زندان ماند.( 42 سوره یوسف )

جمعه 12 تیر ماه سال 1388

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد  

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد  

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد  

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

جمعه 12 تیر ماه سال 1388

تا حالا بیدارم! می خواستم زود بخوابم ولی همیشه یه کاری برای انجام دادن هست! 

ویراستاری و ادیت این متن خیلی طول کشید. 

وقتی گزینه و فرم ارسال پر میشه خوب یا بد آدم احساس راحتی میکنه! 

شنبه باید یه سر برم دانشگاه... بعد هم شاید رفتم دنبال مامان اینا! 

 

 

-------- 

نمی دونم چی باید بگم و چکار کنم! هرچه پیش آید خوش آید. 

من نیت و دلم رو صاف کردم بقیشم با خدا. 

 

چهارشنبه 10 تیر ماه سال 1388

مامان و سپهر رفتن اصفهان، امروز ظهر من اولین کسی بودم که برگشتم خونه، سحر هنوز دانشگاهه و برنگشته پدر هم نیم ساعت پیش اومد. تاسکبابی که سحر دیشب آماده کرده بود رو گذاشتم که گرم شه. گرم که شد نشستم پای تلوزیون و خوردم. بقیه اشو گذاشتم روی گاز که گرم بمونه. و رفتم اتاق خودم. از صدای در متوجه ورود پدر شدم رفتم که مطمئن شم که با بوی غذای سوخته مواجه شدم... در یک لحظه برق از سرم پرید، حسی بین ندامت و خجالت! سریع اومدم غذا رو چک کنم دستم سوخت. پدر یک کمی غرونر کرد، من هم جواب دادم تازه رسیدم خونه، من هم بیرون به دنبال کارهام بودم، شما گرمته و خسته ای،  من هم خستم. از دستم در رفت که غذا سوخت اشتباه کردم ولی گناه بزرگی مرتکب نشدم. و اون کوتاه اومد. 

من به عنوان یک پسر براحتی از حقم دفاع کردم  و بعد باهم املت درست کردیم. یعنی من ظرف ها رو شستم اون هم املت درست کرد.  

همون لحظه به مردهایی فکر می کردم که بخاطر سوختن اتفاقی غذا یا اتفاقات دیگه سر همسرشون فریاد می کشن و به جای کمک قهر می کنن... و خودشونو حق به جانب می دونن. 

اون زن چه احساس بدی پیدا می کنه... و این احساس بد چه ظلم بزرگیه.

الان غذا املت داریم. فکر می کنم غذای خوبی باشه! 

 

------------- 

چند روزه ذهنم به شدت مشغوله، دیروز دوبار نزدیک بود تصادف کنم. یک جورایی خودم رو در منگنه قرار دادم. کار درست رو می دونم و سعی می کنم به سمتش جرکت کنم ولی جای حرکت مستقیم نیست و باید بتونم بین اتفاقات و کارهام ارتباط منطقی ایجاد کنم... مهم نیست چه پیش بیاد. حاضرم در راه کار درست خیلی از مهمترین چیزهای زندگیم رو از دست بدم چرا که اعتقاد دارم زمانی چیزی واقعا ارزشمند میشه که از ابتدا و از پایه روی اصول درستی بنا شده باشه...  

 دیروز فهمیدم که خیلی چیزها رو نمی دونم و تا رسیدن به سطح فهمیدگی راه طولانی درپیش دارم...  

اگرچه راه ممکنه طولانی باشه ولی من آغاز کردم ...

چهارشنبه 10 تیر ماه سال 1388
داستان داستان!

کلید انداختم در رو باز کنم بیام تو خونه. در رو که باز کردم پدر رو دیدم که می خواست از درب هال بره تو، درحالی که چند پاکت میوه دستش بود... احساس کردم همین که منو دید سعی کرد یه چیزی رو زیر بسته های خوراکی پنهان کنه. قرمزی کتابی که همراهش بود معلوم بود! قند تو دلم آب شد که ای ول یک کتاب جدید، یک داستان جدید و چند شب نخوابیدن! 

 اسم کتاب محمودیه است، داستانی تاریخی و عاشقانه از دوره ساسانیان فکر می کنم. هنوز فرصت نکردم از پدر کشش برم! جدیدا پدر دست منو خونده. کتاب هاشو قایمکی میاره! 

می دونه که وقتی کتابش رو کشف کنم تا تمومش نکنم دست بردار نیستم و با این کارش از زار و زندگی می ندازه منو!   

به باد میارم، موقع کنکور مادر هم با پدر دست به یکی می کرد و  داستان کتاب رو صبح به صبح به صورت خالاصه تعریف می کرد تا کنجکاویه من از بین بره... و وقت صرف خوندن نکنم. چه لحظات زیبایی بود و اون داستان ها چقدر واقعی به نظر می رسید! 

یادمه دبیرستان بودم، پدر از کتابخونه دوستش یک کتاب داستان قطور آورده بود خونه. جلد کتاب سفید بود و روش یک کلمه نوشته بود ع ! موضوع داستان زندگی یک فاحش ه رو از ابتدا که یک دختر ۱۷ ساله بود تا پیری به تصویر می کشید... چند روز بعد از حضور کتاب متوجه شدم که مادر داستان کتاب رو برام تعریف نمی کنه و سعی در مخفی کردن هویت کتاب داره... موضوع اون کتاب چقدر برام جالب بود! شب ها ساعت ۲ شب می رفتم اتاق مامان اینا از زیر بالش پدر یا مادر کتاب رو کش می رفتم و تا ۵ صبح فرصت داشتم که بخونم و بعد سر جاش بزارم... و روز هم نمی دونم کتاب کجا غیب می شد. چیزی که مادر قایم کنه پیدا کردنش خیلی سخته! یک شب پدر ساعت ۴ صبح بیدار شده بود و بی خوابی زده بود به سرش اوده بود کتاب رو بخونه دیده بود جا تره بچه نیست! مادر اومد تو اتاقم بدون اینکه هیچی بگه کتاب رو گرفت با خودش برد و رفت... از اون شب به بعد زیر بالش هم کتابی در کار نبود! چند روز طول کشید تا جای کتاب رو پیدا کردم ولی اینقدر عقب افتاده بودم که خوندن فصل پایانی کتاب به دلم موند و کتاب به صاحبش برگردونده شد... 

چه روزهای خوش و شیرینی بود. 

سه شنبه 9 تیر ماه سال 1388
just it!

خوب چیزی نه میشه بگم نه چیزی برای گفتن دارم!  

همین. 

 ---------------------------------------------------

خدایا خوشحالم که حداقل تو بی ابتدایی.

جمعه 5 تیر ماه سال 1388
۱- شروع

خوب امروز شروع کردم... چندتا چیزو باهم...   

مهمترینش رو با یک نوشته بد خط کج و معوج! به فکرها و تردیدهام پایان دادم و سعی کردم اونی باشم که باید. امروز روز زیبا و پر استرسی بود. هدفم واضح و روشن بود ولی راهم زیاد روشن نبود. امروز یکی از اولین بارهای زندگیم بود. اصلا اونجوری که از خودم انتظار داشتم نبودم ولی به هر حال بودم! 

 

در چند مورد که خیلی هم استعداد دارم ضعیفم و پرو بالم رو به زمین کوبیده. 

با رعایت اصولم باید بتونم موفق بشم.  

  

چقدر دلم هوای مسجدالحرام رو داره، هوای کعبه... آفتاب و ظهرش، صبحش، طلوعش، غروبش، شبش...  

خدایا من اینجام روی زمین و تو در همه جهان گسترده ای. خدایا من چرا اینقدر دلتنگم و مضطرب درحالی که تو توانای مطلقی. خدایا کمکم کن تا شرط مثبت الذین جاهدو  فینا باشم تا خودت لنهدینهم سبلنا باشی. 

 خدایا کمکم کن تا از تحجر و افراطی گری دور باشم و در راه زیبای اعتدال بنده عاشق تو باشم. 

خدایا شب آرزوها و روز آرزوها فرقی نداره وقتی که تو خواستنی باشی هر روز روز آرزوها و هر شب شب آرزوهاست.

پارسا خان بابت کمک ها و لطف های برادرانه ات متشکرم. 

پنجشنبه 4 تیر ماه سال 1388

خوب من این راهی که متعادل تره رو به راهی که از اعتدال خارجم می کنه ترجیح میدم. 

ترجیح میدم یک زندگی زیبا و متعادل داشته باشم تا یک زندگی بزرگ و بیمار! 

ترجیح میدم انسان بزرگی باشم تا اینکه انسان بزرگی به نظر بیام!  

ترجیح میدم خودم فکر کنم تا اینکه براساس فکر دیگران انتخاب کنم و به جلو برم. 

ترجیح میدم یک سری حدود رو با تکیه به قرآن بشکنم. تا در قید و بند حدیث و اما و اگر باقی نمونم... 

خدایا باور دارم که تنها قدرت جهان تویی پس تنها از تو کمک می خواهم.

شنبه 30 خرداد ماه سال 1388

امروز دکی پیشم بود... حدود ۱۵ دقیقه باهاش در مورد اتفاقات اخیر صحبت کردم... به یک نقطه مشترک نگاه نمی کردیم... احساس کردم تفکراتم داره از دکی هم فاصله می گیره... این برام خیلی درد آور بود. هر دومون سعی کردیم که بحث رو زود جمع کنیم و با هم کنار بیاییم. 

فکر می کنم این فاصله به خاطر تغییر منه یا شاید هم تغییر هردومون... من این تغییری که هست رو آگاهانه انتخاب کردم... به اونکه تغییر گاهی اوقات ریسک داره و خطرناکه ولی گاهی لازمه...  

دیشب تا صبح با ابوالفضل صحبت می کردم... من و اون به یک نقطه مشترک نگاه می کردیم و سعی می کردیم و از مراحل متفاوت و مشترک این چند سال صحبت کردیم. مسنجر هم که ویسش خرابه مجبور شدیم دست بخ دامن اسکایپی شیم. 

 

با این اتفاقات اخیر همه برنامه هام داره به هم میریزه...

سه شنبه 19 خرداد ماه سال 1388

داشتم روی یک متن علمی کار می کردم که یهو یاد حرف چند روز پیش ابوالفضل افتادم... ابوالفضل می گفت من تو تنهایی فهمیدم که آدم باید واقع بینانه توانایی هاش رو بشناسه و روی اونا حساب بکشه... حرفش یه جورایی خیلی درسته. به خودم فکر کردم به توانایی های یک انسان فکر کردم... فکر کردم که یک انسان حتی ضعیف ترین انسان توانایی های خیلیی زیادی داره... یک انسان فکر داره و انتخاب... به نظر من مهمتر از توانایی ها انتخاب های آدمه... انتخاب بین درست و نادرست بین خوب و بد ... بین گذرا و نا پایدار... دارم فکر می کنم انسان بودن به انتخابه نه توانایی...

خدایا چقدر خوشحالم که منو انسان آفریدی حتی اگر بد و ناسپاس باشم و خدایا چقدر خوشحالم که برام امکان انتخاب کردن رو قرار دادی... خدایا کمکم کن تا انسان باشم.