| |
| پنجشنبه 3 مرداد ماه سال 1387 |
| حج عمره مفرده |
اومدم دیدم پارسا یه پست جدید زده و نوشته خیلی خوشحال شدم! سوپرایز خفنی بود تشکر.
سلام به دوستان و وبلاگم...
من برگشتم...
اصلا آماده این سفر بزرگ نبودم! من خودم دوسال پیش نیت کردم که بیام و باشم و طلبیده شم و خداوند چه زیبا جواب منو داد! اون لحظه که طلبیدم و خواستم که طلبیده شم فقط به رفتن وطلبیده شدن فکر می کردم... هیچ مقدمه ای نه مالی و نه زمانی جور نبود و هیچ راهی در تصورم نمی گنجید ولی خداوند با لطف بی انتهاش خودش پول و زمان رو در اختیارم قرار داد و نعمتش رو به کمال رسوند و حجت رو به من تمام کرد...
چه خوب شد که رفتم... چیزهایی که باید می دیدم و چشم به روشون بسته بودم رو دیدم و چیزهایی که نمی دیدم رو دیدم... مدینه چه سنگین بود... روز اول هیچ احساسی به بقیع نداشتم بجز تلی از گرد و خاک و کبوترهایی کثیف چیزی به چشمم نمی اومد! انگار من نبودم که وارد حرم پیامبر می شدم... خدایا منو چه شده بود همه در نیاز و گریه فرو رفته بودند و من مسکوت و مبهوت و سنگی شده بودم... روز سومی که صبح از کنار دیوار بقیع می گذشتم صدای نیایش گروهی منو به خودش جلب کرد، یک مسلمان از اعماق وجودش راز و نیاز می کرد و از مظلومیت فاطمه می گفت، فاطمه ای که دختر پیامبر و دختر خدیجه است، فاطمه ای که فاطمه است ... از کوچه بنی هاشم و از غربت شهر پدرش و از تنهایی علی گفت... من مبهوت به تلی از خاک می نگریستم و بی صدا من در من می شکست و فرو می ریخت... هر روز که می گذشت در چشمم دیگر مدینه شهری رنگارنگ با هتل های بزرگ نبود... مدینه همچون غربت پیامبر خدا و سکوت و صبر بقیع می نمود... مدینه لذت سنگ فرشهای داغ بین الحرمین و آرامش روضه منوره و غربت صبح گاهان بقیع بود... مدینه مملو از صبر سکوت و تنهایی و تقوا بود.... حتی قرآن های برسر نیزه نیز نمی توانستند واقعیت و آن همه تقوا و حقانیت را مخفی کنند. قرآنهایی که برای پوشاندن واقعیت و سئوالات بی پاسخ و نقاط تاریخی مهم در جاقرآنی های طلایی زنگ چیده شده بودند تا حقیقت را بپوشانند... خدایا آیا همیشه حق اینگونه زیبا و تنهاست؟ راه درازی در پیش است و فرصت بیراهه رفتن نیست...
من چه زود از مدینه رفتم در حالی که دلم در کنار گنبدی سبز، و در کنار تلی خاک مقدس و غریب باقی مانده بود، و وجودم در کوچه های بنی هاشم سرگردان به دنبال حقیقت می گشت و جز در روضه آرامش نمی یافت... من رفتم در حالی که فقط پاهایم می رفت و تنها تسکینم ندای لبیک و امید حضور در حرم امن الهی بود...
لباس سفید احرام، ندای پر از ترس لبیک ... الهم لبیک ... لا شریک لک لبیک... ان الحمد و النعمته لک و الملک... لا شریک لک لبیک ... خدایا این چه مهمانی است؟ خدایا بگویم لبیک استجابت می کنی؟ خدایا بگویم لبیک تو مرا حفظ می کنی؟ خدایا خدایا خدایا مسئولیت سنگینی است ... کمکم می کنی حاجی بمانم؟
طواف گرداگرد سبحان الله، الحمد الله، لااله الا الله، الله اکبر... نماز پشت مقام ابراهیم... سعی میان خوف ورجا و تلاش به دنبال رسیدن به معبود... تقصیر... طواف... نماز...
هر لحظه احرام و اعمال برایم نشانه هایی برای من ضعف هایم و هدایتم بود. و خداوند چه زیبا دعاهای منو استجابت کرد... زبانم از بیان آنچه گذشت عاجز است و هرچه بگویم از لطف آنچه که بود می کاهد...
دوربین یا حتی موبایل دوربین دار همراهم نبردم ... دوست داشتم تمام لحظات در ذهنم و در جانم ثبت شود... چه فایده عکس و فیلمی که حتی همون لحظه عظمت آن لحظه درک نشده باشه؟
خدایا گناهانم را در حطیم نگهدار، دعاهایم را در حجر اسماعیل و در کنار حلقه خانه ات و در طواف برگرد خانه ات بپذیر و هدایت را به من و دوستانم ارزانی دار ...
خدایا خودت در قرآنت گفتی راه درست رو به کس که دنبالش باشه نشون میدی...، خدایا اگه ناقصم، اگر سرتا پا غفلت و تقصیرم ولی من اومدم که باشم، اومدم که نشونم بدی...
خدا یا تنها تو را می پرستیم و در آن تنها از تو یاری می جوییم.
خدایا ما را به راه راست هدایت فرما.
راه کسانی که به آنان نعمت دادی؛ همانان که نه به بیراهه رفته و به خشم تو گرفتار شده اند و نه گم گشتگانند که راه درست نشناخته اند.
خدایا من اینو حداقل روزی ۱۷ بار ازت می خواهم و در تک تک لحظات زندگیم امید استجابت دارم... |
|
| |
| چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387 |
| حاج سینا |
سلامی دوباره اما بعد از ...
آره میدونم دوستان قدیمی خیلی تعجب کردن اما خوب من کمی تنبلم و حال تایپ ندارم.
خیلی دلم واسه سینا تنگ شده
نه اس ام اس جواب می ده نه تماس
اما مطمئنا حالش خوبه. بیسم رفته و انشالله فردا باید برسه.
من هم که واقعا سرم شولوغ بود و به هیچی جز درسا نرسیدم.
بالاخر امتحان آخر رو هم دادم و شاید بشه یه نفسی کشید.
امروز با یکی از رئسای سازمان صحبت کردم و با توجه به ریز نمراتم از من خوشش اومد و خودش به من پیشنهاد همکاری داد.
خیلی علاقهمند بود که برای تز پایانی به عنوان استاد مشورم معرفیش کنم اما خوب تزهای سازمان همه ساخت هستن و زمانبر
نمی دونم چی کنم.
دیشب تا صبح با دوتا از دوستانم بیدار بودیم و می خوندیم.
الان شهاب رفته بدنسازی و من تو دانشگاه تربیت مدرس تنهام و تو سایتم.
از اینجا خوشم اومده و احساس خوبی دارم.
اونم داره روی سمینارش کار می کنه.
اما سینا واسه من یه دنیاس.اگه اشتباه نکنم الن دیگه باید بارو بندیلش رو جم کرده باشه و واسه فردا آماده باشه.
سینا کاش بودی.
الانه که دیگه چشمام بسته شه.
به امید آینده ای زیبا و آرام. |
|
| |
| چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387 |
|
اون لحظه ها فقط می گذشت و اون لحظه ها چه تنها و حقیر می نمودند ولی الان عظمتشون منو اشباع کرده، لحظه هایی که همه هویت من یک دستمال بسته به دستم بود و همه تملک من از دنیا چند متر پارچه ... چی بگم.... چه زود همه چیز اتفاق افتاد...
کمتر از دوهفته دیگه میرم خونه خدا... |
|
| |
| شنبه 1 تیر ماه سال 1387 |
|
| پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود ، و به ماهی نگاه میکرد و می گفت : سقف قفست شکسته چرا پرواز نمی کنی ... |
|
| |
| سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387 |
| تجربه! |
چند هفته گذشته تصمیم گرفتم با علم و آگاهی خودم یک سری مرزها رو بشکنم و نیم نگاهی به ژشت دیوار داشته باشم! نمی دونم تغییر دیدگاه من بابت تضادهایی بود که می دیدم یا پروسه فکری دوساله ای که دنبال می کردم به این نتیجه منو رسوند! من باید چند نکته رو از نزدیک چک می کردم و درک می کردم تا بتونم با دید باز نظر بدم و تصمیم بگیرم! شاید به قول مادر حس کنجکاوی! اما نه من لازم می دونستم! همین که تصمیم گرفتم انگار زمان زیادی طبیعت رو معطل کرده بودم همه چیز دست به دست هم داد تا من به نقاطی که می خواهم برسم. نمی دونم اسمش رو چی بزارم اما از این جهت که بدون اینکه از پاکیم مایه بزارم، تونستم تجربیاتی که نیاز دارم رو ببینم تا بتونم بقیش رو فکر کنم!
من عادت دارم اگه کاری می کنم برای انجامش باید دلیل محکمی داشته باشم اگر نماز می خوانم می دونم چرا، اگر روزه می گیرم، اگر صدقه می دهم، اگر از ضعیف دفاع می کنم، اگر در مقابل ظلم می ایستم، اگر ایثار می کنم و اگر اشتباه می کنم باید دلیل منطقی در کار باشه من نمی تونم بیهوده حرکت کنم، و نمی تونم خودم رو گول بزنم. خوشحالم که دلیل منطقی که دنبالش بودم رو در همین زمان کوتاه سه هفته ای پیدا کردم و الان با افتخار می تونم بگم راهم درسته و من تا نهایت بودن و خوبی ادامه خواهم داد.
----
پریشب منو ابوالفضل پیش پارسا بودیم، پارسا خیلی خسته بود و خوابش برد، پدر پارسا اومد و حدود ۲ ساعت صحبت کرد، به عنوان یک مدیر موفق، نقطه نظرات ارزشمندی داشت که البته منو ابوالفضل بعدا که با هم صحبت کردیم با ۱۰ درصدشون مخالف بودیم ولی ۹۰ درصد بقیش حرف هایی بود که هرچند آشنا بودن ولی بعضی وقت ها لازمه که آدم این حرف ها رو از دهان یکی دیگه بشنوه...
بعد از رفتن پدر پارسا، من و ابوالفضل برای هم از زمانی که گذشت از این یک سال صحبت کردیم، باورم نمیشد تجرباتی که اون تو یک کشور دیگه کسب کرده بود و اتفاقاتی که براش افتاده بود با اتفاقاتی که برای من افتاده بود موازی بود! اتفاقاتی که حتی بادرک ترین آدم هم تا تجربه نکنه نمی دونه! اتفاقاتی که وقتی من برای منطقی ترین آدمی که میشناختم تعریف کردم نمی فهمید، اما من و ابوالفضل می فهمیدیم چی می گیم... من که باید هنوز ادامه بدم.
----
**تصیمات جدیدی دارم
----
پ.ن :
این آهنگ هایده داره پخش میشه و جالبه:
در تب حسرت دچار حس خودخواهی شدم آشیانم را به هم پاشیدم و راهی شدم آمدم تا با سبکبالان ساحل بپرم در میان موج دریا طعمه ماهی شدم خواستم...آهو شوم،در پیش رو دشتی نبود خواستم تا باز گردم راه برگشتی نبود خواستم در شهرخود حالی کنم...چرخی زنم گل فراوان بود اما میل گلگشتی نبود خواستم تا چون پرستو باز گردم از سفر... لایه لای شاخه ها بالم شکست خواستم سرسختی ام را بر همه ثابت کنم قهرمان بردباری ناگهان از پا نشست خواستم تنهاییم را بر همه ثابت کنم بین جمع عاشقان یک آشنا پیدا نشد خواستم تا فریاد من تاآسمانها پر کشد همره فریاد من یک همصدا پیدا نشد |
|
| |
| پنجشنبه 16 خرداد ماه سال 1387 |
|
| اگر در زندگی جرات عاشق شدن را نداری حداقل شعور معشوق بودن را داشته باش |
|
| |
| شنبه 11 خرداد ماه سال 1387 |
|
عجیب امروز دلم گرفته! از صبح اینطور بودم! دو سه روزه بخاطر دفاع از آزادی شخصیم با مادر حرفم شده! خواهری تقریبا بی طرفه و داداشی حق شرکت تو بحث رونداره! من مهمترین چیز تو زندگیم آزادی شخصیمه حاضر نیستم حتی با نگاه هم کسی آزادیم رو تهدید کنه! من هیچ وقت کاری رو که به شخصیتم ربط داره به خاطر خوش آیند کسی انجام ندادم که حالا بخواهم بخاطر خوش آیند دیگران هم بترسم و کاری که فکر می کنم حقمه رو انجام ندم!
خیلی از جوی که بر جامعه حاکم شده خستم! بدی ها دارن جای خوبی ها می شینن و ارزش خوبی ها رو پیدا می کنن و خوبی ها و ارزش ها جایگاهشون رو ازدست دادن و به پستی میرن من هم این وسط به خوبی هایی که خوبن ولی جایگاهشون رو از دست دادن چسبیدم و به بدی هایی که با ارزش شدن با نفرت و تاسف نگاه می کنم.... تا کی می تونم دیدگاهم رو ادامه بدم؟ آدم به انگیزه و امیدش زندست من دارم برای خودم انگیزه و امید مجازی می سازم تا کی می تونم به این داستان ادامه بدم؟
به عنوان یک جوون ۲۵ ساله فشار زیادی رو تحمل می کنم! نمی دونم چرا حالا که می خواهم برم مکه بجای درست شدن جو مثبت و درست همش درگیر جو به ظاهر منفی شدم! نمی دونم حکمت کار چیه!
میشه خدا رو حس کرد تو لحظههای ساده تو اضطراب ِ عشقو گناه ِ بیاراده بی عشق عمر ِ آدم بی اعتقاد میره هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره یک شب به باد میره وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه هر چی محال میشد با عشق داره میشه انگار داره میشه عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبهس از لحظههای حوا هوا میمونه و بس نترس اگه دل ِ تو از خواب ِ کهنه پاشه شاید خدا قصه تو از نو نوشته باشه از نو نوشته باشه وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه هر چی محال میشد با عشق داره میشه انگار داره میشه
ترانه سرا : مینا جلالی
|
|
| |
| جمعه 10 خرداد ماه سال 1387 |
|
سمینار تموم شد! ۶ روز زودتر از بقیه ارائه دادم! دکتر سعید می خواست با این فشارش حال منو بگیره اما برای اثبات به خودم هم که شده کوتاه نیومدم! خدا خیلی کمک کرد همه چیز رو جور کرد که من بگم می تونم!
فقط بگم من طی ۱۲۰ ساعتی که گذشت فقط ۷ ساعت خوابیدم یه ۴ ساعت یه دو ساعت یک، یک ساعت! آخر سر دیگه خودم ترسیدم که خوابیدن یادم رفته باشه! طی دو هفته گذشته ۴ تا کامپیوتر قوی روشن بودن و دائم در حال انجام محاسبات مدل!
دقیقا سر موقع، نوشته میخ شده ۷۲ صفحه ای و پاورپوینت رو روی میز دکتر گذاشتم! دکتر گفت چرا عصبانی هستی؟ گفتم فقط خسته هستم! کلی ایراد به کارم گرفت و گفت توجه همه به زیبایی پاورپوینتت جلب میشه برو ساده اش کن! فردا ارائه بده! من اصلا افکت و یا کار اضافه نکرده بودم حتی بکگراند هم ساده بود.
با اونکه یک روز قبل از ارائه اجازه دفاع گرفتم و انتظار داشتم کسی نیاد و اعلامیه رو هم نیم ساعت قبل از ارائه چسبوندم ولی سالن دیگه جا نداشت! چقدر طرفدار داشتم نمی دونستم!( آخه با یک اس ام اس گروهی همه دوستان و همکلاسی ها رو خبر کردم!) گروه مکانیک ما سمینارش مهمتر از دفاع از تزه!
پارسا رو گفتم ۶ کیلو شیرینی بخره با ۴۰ تا رانی... اون هم با اونکه درس داشت خیلی کمک کرد.
با این احساس و دید رفتم برای ارائه که هرکی هرچی بپرسه جواب میدم و هیچ کس مسلط تراز من بر روی این بحث در سالن وجود نداره!
موقع ارائه ۲ دقیقه اول احساس کردم صدام میلرزه! برای ۲ دقیقه اول بیش از یک ساعت تمرین کرده بودم! بعد از دو دقیقه به بحث مسلط شدم و حتی می خواستم به هاشم که عکس گرفت گیر بدم که دیدم جاش نیست و سعی کردم به حالت افراد توجه کنم و به موقع صدام رو بالا ببرم یا پایین بیارم...
شکل های حل دما در فیلد به صورت سه بعدی خیلی جالب شده بودن...
وقت ارائه ۲۰ دقیقه بود که معولا تا ۳۵ دقیقه طول می کشه! من می دونستم دکتر به زمان ارائه گیر میده جوری کارم رو جمع کرده بودم که تا ۱۵ دقیقه اول نصف کار ارائه می شد و بعد خیلی جالب ظرف ۵ دقیقه بقیه کار ارائه می شد و جوری بود که همه منتظر ۱۵ دقیقه دیگه هستن که خیلی غیر منتظره می دیدن با توضیحی کامل کار به پایان رسیده!
دقیقا روی ۲۰ دقیقه کارم رو تموم کردم، طوری که دکتر از کنار دستیش پرسید چقدر طول کشید اون هم گفت دقیقا ۲۰ دقیقه!!!
بعد از ارائه قبل از اینکه سئوال پرسیده شه همه دست زدن! (رسم بر اینه که بعد از پرسیدن سوالات ملت دست میزنن!). برای سئوال پرسیدن یکی دو تا از بچه های ارشد سئوال پرسیدن که با جواب من کاملا قانع شدن. بعد دکتر سعید گفت خوب من چند سئوال دارم که می پرسم! و شروع کرد... اسلاید شماره ۱۵ اگه کسی وارد می شد متوجه نمی شد این کانتور دماست چرا ننوشته بودی! دقیا زیر تک تک تصاویر این نوشته شده بود ولی بعدا حذف می شد که شلوغ نشه! آخه من یه مسئله رو در طول زمان دنبال می کردم و برای اینکه پیوستگی مطلب از بین نره عکسی که نشون داده میشد به ترتیب با ذکر زمانش کنار اسلاید قرار می گرفت و عکس بعدی بزرگ در وسط ظاهر می شد. با نشون دادن نوشته ای که ایراد گرفته بود زیر تک تک تصاویر سالن آروم شروع به خندیدن کرد!!
بعد سئوال بعدی رو پرسید که باز فرض حاکم رو در عنوان اون اسلاید نشون دادم و جای بحث نمی موند. سئوال بعدی گفت کل کارت و جوابت بر اساس قوانین مکانیک مشکل داره! اینو که گفت بهم بر خورد بجای ترس ناراحت شدم! گفتم چرا؟ گفت چرا اینجا این اتفاق می افته در صورتی که حرارت از جسم گرم به سرد حرکت می کنه! می خواست منو بپیچونه! من هم شروع کردم به توضیح دادن و اون گفت نه بر اساس قوانین حرف نمی زنی! گفتم باشه از دیدگاه دیگه توضیح میدم! و از قوانین نیوتون و حاکم بر سیال شروع کردم و دکتر مجبور شد قبول کنه ولی باز کم نیاورد و سئوال دیگه مطرح کرد که تو چرا در مورد سرعت حرف میزنی در صورتی که گرادیان دما نشون میدی! (موضوع به بحثی که قبلا با دکتر ابراهیم پیش اومده بود ربط داشت و من روی اون مبحث بیشتر از سطح دکتری مسلط بودم!) شروع کردم به اثبات و جلو اومدن از معادلات انتقال جرم و تقریب بوزینسک و.... جوری که بعد از چند لحظه بحث از سطح خود دکتر و سالن خارج شد و دیگه کسی متوجه نمی شد...! ثابت کردم که چون دلیل حرکت توزیع دماست میشه در مورد سرعت حرف زد! قسمت آخر رو تقریبا فریاد میزدم! احساس می کردم با این سئوالات می خواهد به من که دانشجوشم ثابت کنه تعطیلم! من هم کوتاه اومدن رو تو اون لحظه جایز نمی دیدم و احساس کردم خودم رو به جمع ثابت کنم بهتر از مسالمت و کوتاه اومدنه الکیه! دکتر دیگه سئوال بعدی رو نپرسید... و کسه دیگه هم سئوال نکرد و باز سالن با دست به هوا رفت. وقتی از پشت تریبون به سمت بچه ها میرفتم همه با احساس می گفتن سیناااااا ترکوندییییش! بچه ها می گفتن سینا حالا بعد از این کار تو ما چطور ارائه بدییییییییم! چند تا از بچه های لیسانس که اومده بودن گیر دادن که چطوری این کارو کردی و ول نمی کردن که من پارسا رو بقل کنم!! بعد از من مهدی ارائه داد با سئوال اول دکتر هنگ کرد مطمئن بودم مهدی جواب سئوال رو بلده قبلا روی همون سئوال کلی بحث کرده بودیم هیچ کاری از دستم بر نمی اومد چند تا سئوال دیگه هم پرسیدن ازش ولی در کل تموم شد رفت.
تو اتاق دکتر گفت یه سئوال دیگه هم بود که نپرسیدم! گفتم حالا بپرسید من درخدمتم! جالب اینجاست که جواب این سئوال رو هم پیش بینی کرده بودم و حتی تو تکست هم آورده بودم!
فرداش دکتر امین گفت سینا خیلی حیف شد من نتونستم بیام شنیدم ترکوندیییی! اتفاقا یک سئوال هم داشتم از دکتر که پاورپوینت رو نشونش دادم وقتی نمای سه بعدی حل رو دید ( آخه قبلا روی صفحات دو بعدی بحث کرده بودم!) گفت تو چجورییییی اینکارو کردییییی! و حرف های دیگه پیش اومد که جالب بود...
در موازات این اتفاقات موفقیت های دیگه هم من داشتم که همچین انتظارش نمی رفت!
این خاطره رو امروز رو نوشتم تا بدونم انسان کاری که اراده کنه انجام بده رو می تونه انجام بده و هر روز مصداق خلیفه در زمین رو من بهتر از دیروز درک می کنم. |
|
| |
| پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387 |
|
دوشنبه سمینار دارم
سه شنبه دکتر سعید میره چند روزی نیستش.
برای سمینار اصلا آماده نیستم
هنوز هیچی ننوشتم
داده هام زیادن نمی دونم چطور جمعش کنم باید سانسور کنم! حیفه آدم کلی کار کنه... تقصیر خودمه که دست بالا گرفتم! سجاد ۴ ماهه داره به سمینا ور میره دکتر سعید ۲ هفته پیش اجازه داد من موضوع انتخاب کنم!
ای خدااااا کمک ....
این ترم هم دارم دونه میشم!
|
|
| |
| شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
چه تجربه جدیدی! واقعا دنیای جالبی داریم! یه سرک به دنیای کنارمون! آه خدای من! چه گرگ هایی در همسایگی زندگی می کنند! من جو دوستایی خودم و دوستای دوستاشون رو که می دیدیم فکر می کردم دنیا یعنی همین ها، بقیه آدم های بد از آسمون می افتن! آه خدای من چه جالب! می گن بعضی ها مغز فندقین من باور نمی کردم! بعضی ها به خیلی چیزها فکر نمی کنن! بعضی ها سرونو مثله کبک زیر شن ها فرو می برن... خدایا از این اتفاقات ازت ممنونم انگار قسمت بود قبل از این سفر اینجوریشو هم نشونم بدی.
نتیجه اخلاقی این اتفاق این بود که سواره از دل پیاده خبر نداره و پیاده از دل سواره!
کسی که زجر فکر کردن و سختی درس خواندن ممتد رو حس نکرده باشه، کسی که می گه درس شخصیت نیاره و خیلی راحت این حرف رو میزنه! ( موافقم که درس شخصیت نیاره اما، تحمل، صبر و خیلی وقت ها شعور رو تکمیل میکنه!) نمی تونه خیلی از مسائل بزرگ زندگی رو درک کنه.
کسی که با خودش هم نیست! چه تنهایی سختی.
خدایا به خاطر همه این اتفاقات به ظاهر بد ازت ممنونم... |
|
| |
| جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
باید مواظب ذهنیات امروزمون باشیم! چندوقت بعد همین فکر های و ذهنیات امروزمون به واقعیت تبدیل میشن!
نمی دونم چه حکمتیه که من باید یک دیوانه رو تحمل کنم؟ دلیلش هرچی که هست، تحمل اجباری یک روانی خیلی مشکله!
خدایا کمکم کن... |
|
| |
| سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
| حقیقت انسان به انچه اظهار می کند نیست، بلکه حقیقت او نهفته در ان چیزیست که از اظهار ان عاجز است ، بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش فرا بسپار |
|
| |
| یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| خیلی خسته ام |
امروز دقیقا سرویس شدم! هم از لحاظ ذهنی هم از لحاظ روحی. روزهای خیلی بدی می گذرونم! من خودم گیج میزنم، هزارتا هندونه هم میخواهم باهم بردارم. دکتر سعید هم هر بار یک جور روی اعصابم راه میره، خدایا من با این چیکار کنم؟ واقعا دارم دیوانه می شم، بجز مهدی هم کلاسیم که مثله من درگیره هیچ کس دیگه نمی فهمه من چی میگم، دعا می کنم که هیچ وقته دیگه هم نفهمین... اشکم داره در میاد! باور کن واقعا دیگه از این اوضاع داره حالم به هم می خوره. خدایا کمکم کن و تنهام نزار که همیشه فقط تو کمکم کردی و تنها یاورم تو بودی... خدایا کمکم کن این زمان کوتاه باقی مانده رو هم با سربلندی طی کنم... |
|
| |
| پنجشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
حرفای نگفتنیم روی ذهنم سنگینی می کنن ...
نیازهای مادی و مراحل معنوی منو احاطه کردن. احساس می کنم او چیزی که دیگران تصور می کنن نیستم خیلی بدتر از اونم...
این چند وقته اتفاقاتی که برام داره تکرار میشه نشون میده که سرنوشت می خواهد یه کارهایی کنه و من هم در خوابی عمیق فرو رفتم...
یه چیزری رو بیشتر از همیشه دارم درک می کنم : کاری درست رو به هر قیمیتی باید انجام داد و تنها از خدا باید ترسید.
اگر در راه معبود قدم برداریم و خودمون رو فقط بنده اون بدونیم اون وقته که آرامش رو میشه دید و در های رحمت خداوند گشوده می شن و ما واقعا می بینیم...
من خیلی کم گذاشتم و در حالی که می دونستم، به بیراهها سر کشیدم، امیدوارم که فرصت جبران خسارت باشه هرچند که ته دلم میگه هست هست هست...
دارم می رم مکه...
دل گفت وصالش بدعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در راه دعا رفت
احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت |
|
| |
| پنجشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
یرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم ، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار ، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی : هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید . مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید .اگر قـدر ثانیـه های بدون بازگشت را می دانستند و از قلـه های باشکوه موفقیـت چیـزی شنیده بودند، هیـچ گاه... برای در چالـه مانده ، چـاه را توصیـف نمی کردند.
امروز بیشتر از همیشه حرف دکتر شریعتی رو می فهمم که آدم به اندازه حرف هایی که برای نگفتن داره بزرگ میشه. |
|
| |
| شنبه 17 فروردین ماه سال 1387 |
| از امروز دوباره شروع میشه |
یک ساعت تایپ کردم همش پرید...
شاید قسمت بوده.
----
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پیدا شد.

روباه گفت: -سلام. شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام. صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب... شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی! روباه گفت: -یک روباهم من. شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته... روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر. شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم. اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟ شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟ شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟ روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است. -ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو. شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد. روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید. شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست. روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است؟ -آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟ -نه. -محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟ -نه. روباه آهکشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است! اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت... خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن! شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم. روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن! شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟ روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد. روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد. شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟ روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد. لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم. شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم. روباه گفت: -همین طور است. شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود! روباه گفت: -همین طور است. -پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته. روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم. بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم. شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است. گلها حسابی از رو رفتند. شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است. و برگشت پیش روباه. گفت: -خدانگهدار! روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند. -ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام. روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم. |
|
| |
| سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387 |
| سیزد بدر |
این هم از عید، اولین چیزی که به ذهن آدم میرسه تموم شدن تعطیلات و شروع دوباره درس و زندگیه اجباریه! دل کندن از دوستان قدیمی سخته، از طرفی هم دلم برای دوستایی که بخاطر تعطیلات ازشون جدا شدم تنگ شده.
این چند روز کلی کارای جدید انجام دادیم. تازگی های نظرات من هم با نظرات آبجی بزرگه منطبق شده!
دیشب با بچه های قدیمی رفتیم بیرون، خیلی خوش گذشت. داداشی هم اومد.
امیدوارم که امسال بتونم سالی برنامه ریزی شده و موفق داشته باشم.
مواظب شکستن اینا باشیم:
اعتماد، قول، رابطه و قلب
|
|
| |
| پنجشنبه 1 فروردین ماه سال 1387 |
| عید |
سلام به همگی. عیدتون مبارک.
عید امسال هم اومد... یکسال از عمرمون گذشت و امیدوارم که که دلمون و روحمون خیلی بیشتر از یکسال بزرگ شده باشه.
یک سال جدید در راهه... شادی های جدید٫ غم های جدید٫ موفقیت های جدید٫ اشتباهات جدید و زیبایی های جدید امیدوارم در کنار این همه چیز جدید دوستان قدیم و اصول پراهمیت قدیمی رو فراموش نکنیم...
راز خوشبختی:
کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین انسان جهان بیاموزد.پسرک ۴۰ روز در بیابان راه می رفت تا سرانجام به قلعه زیبایی بر فراز یک کوه رسید.مرد فرزانه ای که پسرک می جست در آنجا می زیست.اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس وارد تالاری شد و جنب و جوش عظیمی را دید.تاجران می آمدند و می رفتند.مردم در گوشه و کنار صحبت می کردند.گروه موسیقی کوچکی نغمه های شیرین می نواخت و میزی مملو از لذیذ ترین غذاهای بومی آن بخش از جهان بود.مرد فرزانه با همه صحبت می کرد و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند.
مرد فرزانه با دقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برای او توضیح دهد.به او پیشنهاد کرد نگاهی به گوشه و کنار قصر بیندازد و دو ساعت بعد برگردد.سپس یک قاشق چایخوری به او داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت :علاوه بر آن می خواهم از تو خواهشی بکنم.هم چنان که می گردی این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن درون آن بریزد.پسرک شروع به بالا و پایین رفتن از پلکان قصر نمود و در تمام آن مدت چشمش به آن قاشق دوخته شده بود.پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت.مرد فرزانه پرسید:فرش های ایرانی درون تالار غذاخوری را دیدی؟باغی را دیدی که خلق کردنش برای استاد باغبان ده سال زمان برد؟متوجه پوست نبشت های زیبای کتابخانه ام شدی؟
پسرک شرم زده اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است.تنها دغدغه اش این بود که روغنی که مرد فرزانه به او سپرده بود نریزد.مرد فرزانه گفت:بنابراین برگرد با شگفتی های دنیای من آشنا شو.اگر خانه کسی را نبینی نمیتوانی به او اعتماد کنی.
پسرک قوت قلب گرفت قاشق را برداشت بار دیگر به اکتشاف قصر پرداخت.این بار تمامی آثار هنری روی دیوارها وآویخته به سقف را تماشا کرد.باغ ها را دید کوه های گرداگردش را و لطافت گل ها را ...
هنگامی که نزد مرد فرزانه بازگشت هر آنچه را که دیده بود با تمام جزئیات تعریف کرد.مرد فرزانه پرسید:اما آن دو قطره روغن را که به تو سپرده بودم کجایند؟
پسرک به قاشق داخل دستش نگریست و دریافت که روغن ریخته است.
فرزانه ترین فرزانگان گفت:پس این است یگانه پندی است که می توانم به تو بدهم راز خوشبختی این است که همه ی شگفتی های جهان را بنگری و هرگز آن دو قطره روغن داخل قاشق را از یاد نبری. 
وقتی به گذشته و اشتباهاتم فکر می کنم٫ گاهی خندم می گیره و گاهی متاسف میشم! جالبه که خیلی وقت ها آدم متوجه اشتباهش نیست و بعدنا متوجه میشه٫ گاهی وقت ها این بعدا دیره و نمیشه درستش کرد.
یه چیزی رو خوب فهمیدم و اونم اینه که کار درست رو از ریشه باید درست انجام داد از اول اول.
|
|
| |
| دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386 |
| یکم مونده به عید |
الان ساعت 4 صبح و قراره 6:30 به همراه پارسا و احسان و چند تای دیگه از بچه ها تعطیلی جمعه رو بریم گردش. شاید چند ماه بشه که گردش به اسم گردش نرفته باشم. فعلا که بی خوابی زده به سرم، بهتره بگم ذهنم مشغوله! مشغول چی؟ مشغول راه زندگی! اینکه می خواهم چکار کنم؟ برنامه سال دیگه ام چیه؟ بین انتخاب های مختلف گیر کردم! شاید خصوصیت زندگی انتخاب باشه! اما من بین انتخاب بهترین راه از راه های خوب گیر کردم! همش هم تقصیر من نیست! تقصیر سیستم اجتماعیمون هم هست، سیستمی که خیلی غلط برنامه ریزی شده! از طرفی خودم هم با خودم سردرگم شدم به نقطه ای رسیدم که انتظار داشتم افرادی که راهی مثله من رفتن برسن اما امروز نوبت منه که به این نقطه رسیدم. تو این نقطه که هستم تصمیمات گذشته در یک سمت قرار گرفتن و تصمیمات آینده در سمت دیگه. تصمیمات گذشته ای که خیلی هاشون بر اساس اراده و خودداری من نسبت به تمایلاتم بوده! تصمیماتی که در خیلی هاشون حتی متهم به خودخواهی شدم ولی در همون ها هم من سمت منطق و عقل رو گرفتم، سمت کسایی که دوستشون داشتم!!
حالا اینجا در این نقطه، شاید در این قله ایستادم و به مسیری که اومدم فکر می کنم... و مسیر های متفاوتی که به قله های بعدی ختم میشه رو نگاه می کنم... من در مسیری که از دوسال پیش به جلو آمدم، برخلاف که خاست همیشگی زندگیم که هیچ زمینه ای از زندگی رو از دست ندم، اصلی ترین زمینه زندگیم و چراغ هدایتم قرآن رو از دست دادم، با کمرنگ شدن این نور هدایت، انگیزه های من هم در برابر انحراف کمرنگ شدن و همین منو در برابر تصمیمات سخت قرار داد. نه اینکه آدم بدی بشم یا کار بدی بکنم ولی در برابر افق های بیهوده زیادی قرار گرفتم وقتی به انتخاب های زندگی نگاه می کنم بعضی کارها و انتخاب ها زندگی آینده رو مستقیما تحت تاثیر قرار می دن و عکس العملشون زندگی آینده و انتخاب های آینده رو شکل میده، کارهایی مثله غیبت، تهمت، مال حرام، بدخواهی، دروغ، بی عدالتی، شرک ... جبرانشون در آینده خیلی سخت میشه... اگه آدم تو همچین چاله هایی بی افته شاید در آینده فقط بتونه این ها رو جبران کنه، ولی پیشرفت خیلی سخت میشه. جالب اینه که زندگیم این دو سال شبیه فوتبال ایران شده اگه در فکر این باشی که گل نخوری! حتما گل می خوری من هم در فکر گل نخوردن بودم گل زدن و نور هدایت اصلی رو گم کردم! شاید اینطور بوده باشه شاید.
راستش بین کار های درست من گیج شدم، تازه گی ها همین که فرصت کاری ازدست میره تازه متوجه اون فرصت ازدست رفته میشم! همین که پست و مقام آدم بالا میره محدودیت هم اضافه میشه!
بگذریم من موندم چیکار کنم! مسخره بازی و بی مزگی ادامه تحصیل در ایران، هردمبیلی وضع و خانواده و وابستگی ها یک طرف – امکان پیشرفت، تنهایی، سختی و غریبی و عقب موندن از بعضی زوایای زندگی در سمت دیگه، من هم این وسط! موندم چه کنم! مامان اینا هم موندن الاف من که نمی دونم چه غلطی می خواهم کنم! سخته نمی تونم تکلیفم رو با خودم روشن کنم. عاقلانه ترین انتخاب میگه بی خیال درس، زن بگیر، شغل مورد علاقه ات رو انتخاب کن، و زندگیتو ادامه بده، ولی دلم به این انتخاب راضی نمیشه! جالب تر اینجاست که من حاضر نیستم بیشتر از حد معینی کار کنم، در صورتی که یک مدیر 12 ساعت یا بیشتر کار میکنه! من که حاضر نیستم از وقت شخصیم صرف کار کنم! خودم بین خواسته های خودم موندم! خودم با خودم در گیرم. چند روز پیش یه مقاله بود که با دکتر ابراهیم( دور از چشم دکتر سعید) از قبل روش کار می کردیم و داشت موقع فرستادنش دیر می شد چند شب متوالی تا صبح با علاقه روش کار می کردم، خسته که می شدم می رفتم قدم می زدم و بعد برمی گشتم و نه خواب و نه هیچ چیز دیگه جلوی من رو نمی گرفت. تمام که شد خودم ترسیدم! تازه احساس استادام رو درک کردم، تازه فهمیدم چطور دکتر ابراهیم و و بقیه دیگه تا 12 شب دانشگاه می مونن، نه تعطیلی می شناسن نه جشن نه مسافرت هیچی! این احساسی نیست که من می خواهم! من زندگی رو برای زندگی می خواهم. برای وقت گذاشتن برای کسایی که دوست دارم. زندگی رو برای کمک به کسایی که نیاز به کمک دارن، زندگی رو برای عبادت کردن، زندگی رو برای گفتن حق، زندگی رو برای مبارزه با ظلم، زندگی رو برای فکر کردن به مفهوم وجود، زندگی رو برای لذت بردن از زیبایی های طبیعت و در کنارش بزرگ شدن و فهمیدن و کار وتلاش دوست دارم. من هیچوقت نمی تونم با یک بال احساس خوشبختی کنم... اینجا این شرایط بال پرواز من رو بریده! باید با خودم به توافق برسم هرچه زودتر! باید انتخاب کنم.
پست قبلی رو فرصت نکردم به موقع آپلود کنم مطالب امروز رو هم اضافه کنم!
این چند روز مونده به عید خیلی خسته شدیم، بخاطر درگیریهای بنایی کارهای خونه کاملا خوابیده بود و مجبور شم این آخر سری همش دنبال پرکردن فریزر و خرید و سایل خونه ... باشم.
اصلا نفهمیدم عید کی اومد همش منتظرش بودم بیاد، نتونم ذهنم رو آزاد کنم، حالا عید یهو ناگهانی جلوم قرار گرفته! امیدوارم که امسال برای همه سال زیبا و پر برکت، پر سلامتی و پر پیشرفتی باشه. من که یکم احساس دلتنگی می کنم!
امسال آبجی هم پیشمونه و از این بابت خیلی خوشحالم. شور خونه مثله قدیما شده، اونوقتا که دبیرستان بودم، این حالت رو خیلی دوست دارم.
ابوالفضل رو چند روز پیش آنلاین دیدم لیز خورده بود یه چسب گنده روی صورتش بود، موهاشو خیلی کوتاه کرده بود بهتره بگم با ماشین زده بود، خیلی دلم براش سوخت بخاطر جو باز اونجا همش تو خونه می مونه. حرفای جالبی می زد، یهو احساس کردم غریبی چقدر میتونه سخت باشه...
پارسا حالش خوبه یکم شیطنت می کنه بچم.
محمدین برگشتن، ارشد حالشونو جا آورده و دارن از نقاط فکری از پیش تعیین شده عبور می کنن...
بچه های صنعتی شریف پا کردن تو کفش امیر و می خواهن ساپورت مالی تزش رو از دستش در بیارن! عمرا اگه بزارم!
محمد و مهدی برگشتن خونه هاشون فعلا مفقود الاثر هستن.
امتحانی که منتظر نتیجش بودم ظاهرا نتیجش مشخصه بدون برنده داره به پایان می رسه اما از نتیجه قطعی فعلا خبری نیست.
از هزاره ها خبری نیست، فعلا فوق برنامه مثله دانشگاه تعطیله. محمد که مجبورم کرد جی 1004 رو هم اضافه کنم به لیستم و بازی رو در خاک ادامه بدم ( به علت کم کاری اختار گرفتم!!!). |
|
| |
| یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386 |
|
بدون تو چه پروازی، چه احساسی چه آوازی تویی که از صدای من، شراب کهنه می سازی بیا خوبم که می دانم، در این بازی نمی بازی
نیاز رو تو خودم کشتم، که هرگز تا نشه پشتم زدم بر چهره ام سیلی، که هرگز وا نشه مشتم من آن خنجر به پهلویم، که دردم را نمی گویم به زیر ضربه های غم، نیفتد خم به ابرویم مرا اینگونه گر خواهی، دلت را آشیانم کن من آن نشکستنی هستم، بیا و امتحانم کن
غرور ای ناجی حرمت، تو با من پا به پایی کن به هنگام سقوط من، تو در من خودنمایی کن من آن خورشید زرپوشم، که با ظلمت نمی جوشم بجز آغوش دریا را، نمی گیرم در آغوشم
---------
دارم تحلیل رفتن اعصابم رو می بینم. امیدوارم که انگیزه تازه در رگ هام تزریق بشه...
از چیزی که منتظرشم هم خبری نیست. به دعا نیاز دارم... دعام کنید. |
|
| |
| چهارشنبه 8 اسفند ماه سال 1386 |
|
نیاز نیاز نیاز نیاز نیاز
-------------
من که امیدی نداشتم فقط امیدوارم الکی امیدوارم نکرده باشن. دکتر که چندتا متلک انداخت! انتظار داشتم با اون دست خط ضایعم هم نفهمه! ولی ظاهرا بدش هم نیومده بود.
فکر کنم من خوشبین ترین آدم دنیااااام!
جالب اینجاست که نمی دونم چقدر دوست دارم که درست شه! اگر درست شه برای یک مدت باز فشار روم بالا میره اما خوب بدم هم نمیاد. کلا بس که بچه ها کنجکاون من هم دارم از کنجکاوی می میرم!
من توکل بر خدا کردم از همون اولش. هرچی که بشه هم فقط و فقط خواست اونه.
------------
نمره درس پژوهش هم باز رو کم کنی شد!
------------
انتظار داشتم بعد از سه هفته که هیچ کار نکرده بودم دکتر سعید بدون آب دادن ذبح هم کنه! اما اون دو روز آخر و اون طرح ها نجاتم دادن. فعلا که زنده هستم!
----------
بازم درس انتقال افتاد روی دست خودم.
خدا کنه سیالات دیگه نافته. نمی شه به دکتر سعید نه بگم.
---------------
امروز صبح جی۱۰۰۳ رو هم دیدم. ماشینش رو پارکینگ اساتید پارک کرده بود و با دوستش صحبت می کرد. شاد بود و خستگی تو چهرش نبود. بچه ها همگی با هم بودیم نمی شد بیشتر کنجکاوی کنم.
---------------
امیرکبیریه رو هم چند باز دیدم. وارد سایت که شدم بچه های سال پایینی نشسته بودن جالبه برعکس همیشه هیچ احساس نداشتم حتی وقتی ناز می کرد حالم بد می شد.
-------------
لاله هم که ظاهرا ناراحت بوده به پژمان گفته من فکر می کردم با شاگرد اولی مستقیم دانشجوی دکتری هستم ولی با این جریان دوتا ای اس ای حد اقل ۲ سال طول می کشه تا تصویب شن...
خلاصه ناراحت بوده.
------------
روح الله رو هم دیدم بهم ریخته بود یکم شوخی کردم خندش گرفته بود از صمیم قلب و با محبت گفت سینا تو آدم نمیشی! من هم در مورد مشکلش چیزی نپرسیدم ناراحت نشه. ولی نگرانشم.
-----------
پارسا و محمدین حالشون خوبه ولی از ابوالفضل خبر ندارم. |
|
| |
| چهارشنبه 1 اسفند ماه سال 1386 |
| بعد از امتحانات |
میشه گفت دیگه این ترم تموم شد. آخراش خیلی فشار زیاد شده بود. به هر حال من راضیم.
این سه چهار روز رفته بودم امتحان اون رشتهه که مکانیک نبود رو بدم جالب اینجاست که روی جلسه امتحان کنار دستی هام همه مکانیکی بودن و مکانیک امتحان می دادن، هیشکی از بچه ها نفهمید من یه رشته دیگه امتحان می دم! وقتی سئوال ها رو روی زمین قرار می دادند، کنجکاویم به سئوالات مکانیک بیشتر بود تا سئوالات خودم! برای اولین بار فهمیدم یه رشته دیگه چقدر می تونه گلابی باشه! برای این بغل دستی های بیچارم هی سئوال می آوردن هی اینا زور میزدن جواب بدن! اما مگه می توانستن! سئوالات حرارت سیالات رشته من که بازی بود! ریاضی مهندسی رو که دیدم خندم گرفت. زبان هم که تخصصی بود اما بد نمیشم. فقط می مونه دو درس تخصصی این رشته که من بجر چند ساعتی که تو راه یکیشو مطالعه کردم در مورد بقیش دیگه تعطیل بودم برای همین شانس قبولیم خیلی ضعیفه، البته من هم به قصد سرو گوش آب دادن رفته بودم. رفتنم خیلی خوب بود، کلی از بچه های مکانیک قدیم رو دیدم، رفرنس های مکانیکم رو چک کردم تازه فهمیدم چه بلایی سر ما آمده! برای یه مثال کوچولو بگم علی خواجه نصیر می خوانه، سیالات رو یه بار با کتاب وایت فارسی خواندن و افتاده بعد حالا این ترم با کوری ( از روی انگلیسیش) داره می خوانه! حالا ما با وایت و کوری و شلی ختینگ پاس کردیم به طوری که هر سه کتاب رو هم زیرو رو کرده بودیم علاوه بر کتابای شیمز و نبهانی که مجددا مجبور شدیم بخوانیم... بقیه درس ها هم همینطور! بچه ها روی دینامیک سیالات محاسباتی گریشون گرفته بود وقتی سئوالات رو دیدم خندم گرفت، پروژه ما بود که همه تابستون انجام دادیم! بگذریم چه فایده که من بی خیال مکانیکم فعلا! هفته پیش که امتحانات تموم شد، امتحانات که چه عرض کنم پروژه ها و ترکش هاشون، مجبور شدم برای آبجی اینا یه ماشین بخرم. بازار ماشین قبل از عیدی خراب شده قیمت ها هرکدوم چند میلیون بالاتر از ایران خودرو هستش فروش نقدی هم فعلا تعطیله! من هم یه 405 با قیمت مناسب پیدا کردم که مقبول افتاد! من که معمولا بخاطر تنبلی خودم و بنزین، ماشینم رو نمی برم دانشگاه و با ماشین های کرایه میرم و میام. فرصت خوبی بود که تا قبل از اینکه ماشین رو ببرم خونه یه چند روزی با بچه ها چرخی در سطح شهر بزنیم. ماشینه که به اسم من تموم شد، آخه مجبور شدم جدا هم به اسم خودم بخرم! همه شیرینی می خواستن. کلی چرخیدیم و خوش گذشت. ماشین رو که تحویل گرفتم پارسا ودوستش احسان هم بودن. دوست پارسا شناخت کمی از من داره و من رو به عنوان یه بچه درس خوان مامانی میشناسه! حق هم داره! آخه هروقت منو دیده یا حرف درس و مقاله بوده یا حرف موضوع تز پارسا و اطلاعات جدید، همیشه پیاده، سرو وضع خراب و داغون. احسان روی همین شناخت می گفت سینا مطمئنی می تونی برونی، با این ماشین آشنا نیستی و خلاصه اون با پارسا اومد من هم با دوستم... خندم گرفته بود، ولی هیچ نگفتم. یه چرخ در شهر زدیم و ماشین رو به زور جا دادیم خونه پارسا اینا، جا دادن 4 تا ماشین تو اون پارکینگ فقط کار خود پارسا بود. وقتی پیاده شدم احسان گفت سینا من به پارسا هم گفتم یه نفر با تسلط کامل می تونه تو خیابون ها اینطوری درست جاگیری کنه تبریک میگم. بازم به خودم امیدوار شدم که حد اقل این دو سال رانندگی یادم نرفته!
راستی برای اولین بار در تاریخ این دانشگاه من هم یه نمره نجومی آوردم! که باز به تمدید شیرینی منجر شد!
یه مقاله هم صداش در اومد باز شیرینی! بیچاره شدم دیگه!
برای یکی از شیرینی دادن ها رفتیم بازار هم یه چرخی بزنیم هم یکم فضولی کنیم. وسط بازار یه موسسه بزرگ بود زبان بود که ملت نشسته بودن که امتحان تعیین سطح بدن و یه تلوزیون بزرگ هم فیلم پخش می کرد. امیر گفت بریم داخل الان دخمرها تعطیل میشن باحال میشه! منو مهدی و محمد هم رفتیم داخل سرگرم تلوزیون تماشاکردن شدیم! امیر هم رفت نشست امتحان تعیین سطح بده که نندازنمون بیرون! بعد از یه ربع امیر با یه برگه سلانه سلانه برگشت. گفت پاشین دیونه ها کلاس تعطیل شده شما حواستون نیست!
امیر با خنده برگه تعیین سطح رو نشون داد گفت مرده اول حرف زد من جواب دادم بعد هی حرفاش سخت تر شد با اوکی و خنده جواب دادم اون هم بالاترین سطح لول 10 رو بهم داد گفت فعلا 5 نفر هم بیشتر نیستیم. زدیم زیر خنده و رفتیم.اوه اوه نگو از پیتزا فروشی، که بچه ها چه ها که نکردن. من گفتم الانه که 110 بیاد به عنوان ارازل و اوباش اساتید مملکت روجمع کنه! تازه پارسا و احسان هم آخر سر همونجاها بودن پیداشون شد. پارسا که اومد اوضاع بدتر شد، سه سوت با همه پسرخاله شد. وقتی پارسا شروع کنه و سرحال باشه دیگه کی حریف میشه؟ خیلی اون شب خوش گذشت.
راستی در مورد دختر سال پایینیمون که از امیرکبیر اومده چیزی نگفتم؟ فکر کنم قبلا گفته باشم، ولی یادم نمیاد، قیافه متوسطی داره و به قد و قواره من هم می خوره. من کلا رفتارم در دانشگاه یه جوره خاصیه هم رو میدم به بچه ها هم رو نمیدم، دقیقا روی یک خط باریک حرکت می کنم که هم با درخواست هاشون سرم شلوغ نشه و هم از هرکی جزوه یا کمکی بخواهم با کمال میل کمک کنه... ولی طبق عادتم معمولا دخترها رو کمتر از پسرها تحویل می گیرم. این دختر خیلی قیافه مظلومی داره، اول ازش خوشم نمی آمد ولی بعد کم کم با آرامش و رفتارش داشت منو جذب می کرد من هم با آرامی تمام جزئیات رفتاریش رو زیر نظر داشتم به طوری که هیچ وقت احتمال نمی داد نظر منو جلب کرده باشه! تا اونجا که داشت به لیست هزاره ها وارد می شد. تا اینکه چند روز پیش که نمرات محاسبات می خواست اعلام شه این و چند تا دیگه از بچه ها خیلی ناراحت بودن و می گفتن ممکنه بی افتن، دکتر هم با این خانم قصه ما یک برخورد تند کرده بود خیلی ناراحت شده بود. من بخاطر کار یکی از بچه ها بیشتر موندم دانشگاه و امیر هم بعدا آمد. وقتی کارم تموم شد بچه ها هم داشتن می |