X
تبلیغات
جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1392

بچه های دانشگاه آزاد رو بردم بازدید علمی. چندجاشو هماهنگی نشده بود که مجبور شدم با چند تلفن و کمی معطلی جمع و جور کنم. به یکی از بچه ها که گذاشته بودم پیگیر کار باشه گفتم ما غذای با کیفیت تهیه می کنیم هرچقدر سهم بچه ها شد ارشون می گیریم. با توجه به اینکه نصف تقریبا نیومده بودن یا امتحان داشتن پول غذایی که دانشگاه داده بود دوبرابر به حساب می اومد. در نهایت هریک از بچه ها سهمش شد هزار تومن. برنامه خوبی شد. سعی می کنم سال آینده هم اگر امکان داشت همین کار رو تکرار کنم.

برم به بقیه کارهام برسم.

فقط اینکه باید خیلی مواظب خودم باشم. یه دور دیگه باید اصولم رو و اینکه می خواهم چی باشم رو با خودم مرور کنم.


دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1391

قبلنا سرشار از گفتن بودم... هر اتفاقی که می افتاد هرچیزی که تجربه می کردم برام بزرگ بود.

الان غرق شدم میون اتفاقایی که چند دسته بیشتر نیستن.

یا مربوط به تحقیقاتم میشن که خودم به زور می فهممشون و بازگو کردنشون فقط خستگی میاره.

یا مربوط به اتفاقای روزمره هستن. اتفاقایی که چطوری با یک نفر آدم برخورد می کنه. چطوری حرف خودشو به کرسی می نشونه و یا اینکه چطور اجازه نمیده نقشه یکی دیگه سرش خراب بشه که ارزششون به همون لحظه است و باید درسش رو گرفت و تجربه اشو کسب کرد.

یا مربوط به کارهای خوب و بدی میشن که در طول روز آدم درگیرشونه و درنهایت نتایجشونم به خود آدم بر می گرده و صادقانه گفتن یا نگفنشون واقعیاتشون رو تغییر نمیده.

هربار می خواهم بنویسم حرفام در یکی از این سه دسته قرار می گیره و من ساکت میشم!


مرگ واقعیته که تا به حال همیشه ازش فرار می کردم. قبول داشتم هست و سراغ آدم میاد ولی همیشه منتظر بودم ناگهانی سر برسه و اون موقع باهاش مواجه بشم. الان فکر می کنم اگر آدم واقعیت مرگ رو به عنوان یک تغییر قبول داشته باشه و براش آماده بشه جهان چقدر باارزش و همزمان چه بی ارزش میشه...! اینقدر باارزش میشه که درش تلاش کنی و فرصت رو غنیمت بشمری و همزمان این قدرت رو به آدم میده که باید گذشت و عبور کرد. از خیلی چیزها و خیلی بندها و زورها باید گذشت و عبور کرد. خواسته ها رو باید دنبال کرد و آنچه که حق هست رو باید ایفا کرد ولی همزمان باید گذشت و عبور کرد... پذیرفتن این واقعیت می تونه خیلی چیزها رو در دید آدم دگرگون کنه.امسال می خواهم با این واقعیت رودرو بشم و بپذیرمنش و این موج رو در راستای ایدولوژی خودم قرار بدم...


یکسال گذشت... سالی که انگار دیروز بود. شاید هشتاد درصدشو پشت همین پی سی بودم.

یا داشتم متن و گزارش ادیت می کردم یا آهنگ گوش میدادم یا بازی می کردم یا چت می کردم...

به هرحال در چشم به همزدنی گذشت...! در سال های قبل وقتی عید میشد من کلی ماجراجویی و تجربه داشتم... امسال برعکس بود. مشکلات اجتماعی زیاد بود ولی من سعی کردم خودمو تو اتاقم و لابلای کارهام مخفی کنم. عید داره میاد و من تجربه و فضولی خاصی نداشتم! بیشتر نتیجه بود تا تجربه... امیدوارم سال پیش رو در امتداد اهدافی باشه که سالهاست دنبال می کنم.

امسال باید یاد بگیرم برای رسیدن به آنچه که حقه نترسم. برای اجرا کردن و بیان واقعیت و حقیقت از در خطر افتادن منافعم نترسم...

همراستایی بین تلاش کردن و ارتباط های اجتماعی و اعتقاد داشتن به قدرت مطلق تو رو یاد بگیرم تا هیچ وقت چیزی رو غیر ممکن ندونم و هیچ وقت ناامید و یا مغرور نباشم.

من باید یاد بگیرم فاصله بین نبودن و نبودن رو باید بود و زندگی کرد.

خدایا همچنان تو قویتر و بزرگتر از همیشه بر جهان خلقت حکمرانی می کنی و چقدر بزرگواری که با اون همه قدرت و توانایی، ظلم نمی کنی و حکیمانه رفتار می کنی.

خدایا من و خانواده و دوستانم رو در پناه حکمت و رحمت بی انتهای خودت تا رسیدن به سعادتی که برای انسان می خواستی همراهی کن که خواسته تو بر هر خواسته ای چیره است.

سال نو همگی مبارک.


جمعه 20 بهمن ماه سال 1391
دلایه

در واقع نمی دونم چی باید بگم.

احساس دلتنگی دارم...

همیشه وقتی اینطور میشم به خودم پناه می برم... به تنهایی هام به اصولم.

الان از خودم هم تنهام... حتی از خودم هم خسته هستم!

جدیدا یاد گرفتم چشم ببندم حتی اگر ظلم و بدی ببینم... حتی اگر مظلوم ببینم... حتی اگر لازم باشه خودم ظلم کنم...! اینا رو من بلد نبودم تازه یاد گرفتم! دوست ندارم اینا رو یاد بگیرم. دوست دارم سینایی باشم که وقتی تنها می شدم باز هم به اصولم و به درستی کارم و راهم مطمئن بودم.

دلم حج می خواهد. دلم یک شروع تازه می خواهد. دلم انرژی تازه می خواهد... 


حرفی نیست! شاید از اول هم نبوده. به هرچی دست میزنم و به هرچی بخوام تکیه کنم پوچه...!

آیا واقعا این ها برای اینه که من یاد بگیرم به آنچه که در درونم هست و فکر می کنم درسته بچسبم؟

نه اول هرچیزی خیلی مهمه... هربار روی چیزی چشم بستم درست نبوده...

می خوام بگم نه...! به هر چیزی که در جلو راهم باشه میخواهم نه بگم...


خدایا خیلی وقته باهات درد دل نکردم. حرفی برای گفتن نداشتم. خیلی سعی کردم خودمو به اون راه بزنم. اما نمیشه تو پرنگتر از همیشه سرجاتی.



پنجشنبه 14 دی ماه سال 1391

امروز با دکی رفتیم. دارالیتام یا همون یتیم خونه!

چقدر بچه های خوب و خودساخته و مودبی بودن.

بچه بودن ولی بزرگ بودن.

یعنی این بنده خداها چقدررر نیاز به محبت داشتن ولی خودشونو بزرگ و بی نیاز نشون می دادن.

دتاشونو که دبستان بودن خیلی خوشم اومد. متین و مودب و سرزنده. یعنی دلم می خواست بگم بیا با خودم زندگی کن. خودم بزرگت می کنم.


یکشنبه 10 دی ماه سال 1391
هــمـانـطـورکــه خــوردن شــراب حــرام اســت

خــوردن غــصـه هــم حـــرام اســت

و خـــوردن هـیـچ چــیـز مــثـل خــوردن غــصـه حــرام نــیـسـت .

اگـر مــا فـهـمیدیــم کــه جـهان دار عــالم اوســت

دیــگـر چـه غصــه ای بــایـد بخـــوریـم ؟

"دکتر الهی قمشه ای"

یکشنبه 10 دی ماه سال 1391

این چند وقته همش درگیر نوشتن، کارکردن و فکر کردن بودم.

تقریبا وبلاگ نویسیم به صفر رسیده! قبلانا دلمو و حرفامو اینجا خالی می کردم.

الان فرصت نمیشه یا تو خودم می ریزم یا تو نوشته هایی که باید بخونم، ایدت کنم یا از نو بنویسم.

یه جورایی باید بایستم و ببینم می خواهم چه کنم ولی الان وقت ایستادن نیست. باید برم و ادامه بدم. تا خط چیزی نمونده. هرکسی داره یه طوری می دوه. من ترجیح دادم خودمو با مطالب علمی سرگرم کنم و منتظر فرصت بشینم! فرصتی که باید بیاد و من ازش استفاده کنم!

حرف خاصی نیست. رفتن حتی اگر اندکی...!



--------

اون مرد همسایه هم ماه گذشته فوت کرد. حالا خانواده اش باقی مونده.

بچه ای که دانشگاه آزاده و غذایی که نمیشه ازش صرفه جویی کرد...!

من همچنان به این فکر می کنم که آدم ها گاهی می تونن چقدر نامرد و خودخواه و گاهی چقدر نیازمند و در سختی باشن. خوشحالم که زندگی یک دوره کوتاهه و همه یه روزی می میریم. قبلنا از مردن و مرگ خوشم نمی اومد. ولی راست میگن که مرگ عدالته. شاید تنها عدالتی که برای همه وجود داره همینه.

یکشنبه 21 آبان ماه سال 1391

امشب یهو دلم گرفت...

مادربزرگم یه همسایه داره که پدر خانواده سرطان شکم گرفته...

یکی دو سال هست که درگیرن... پدره تقریبا اوضاعش وخیم شده. وضع مالی شون داغونه.

یعنی گاهی مادر خانواده میاد چیزهایی که توی یخچال مادربزرگم بی استفاده هست رو می بره...

خود مادر بزرگم زیاد حوق خاصی نداره و به بچه ها وابسته هست. وقتی به این فکر می کنم که این امتحان الهی می تونه چقدر سخت باشه دلم میگیره. بغضم می گیره... خدایا چقدر سخت می تونه باشه پدی که به ناچار سربار خانواده بشه... خانواده ای که نتونه از پدرشون مواظبت کنه.

من چطور انتظار داشته باشم بچه این خانواده نرمال باشه؟

چقدر دلم می خواهد می تونستم کمکی بهشون بکنم... با خودم فکر می کنم تنها آرزو کردن کافی نیست. باید واقعا کمک کرد. از طرفی بار خودمم افتاده است. هرچقدر در میارم به زور می تونم به خرج برسم. از بغض اینکه بگم کاری از دستم برنمیاد دارم می ترکم...

برای پسر بچه این خانواده من چه می تونم بکنم. خدایا مرگ تدریجی یک پدر تو این شرایط چقدر سخته... اینکه ببینی کم کم داری میری و نمیشه جلوشو گرفت... بچه و خانواده ای رو تنها می زاری که بی کسن... آدم می ترکه.

این آدم معتاد نیست. به اختیار خودش مریض نشده. اصلا مریضیش دست خودش نیست. نمیشه متهمش کرد شما که پولت کم بود چرا زندگی تشکیل دادی. چرا بچه آوردی... به نظر من این آدم هیچ جاشو مقصر نیست.

خدایا ما آدما به چی فکر می کنیم؟ به چی چسبیدیم؟

باید فکر کنم. فکر کنم چکار می تونم بکنم؟ این آدم هاکم نیستن... ولی وقتی ازاین خانواده می شنوم بغضم می گیره. هیچ وقت پول خیلی برام مهم نبوده. ولی آدم هایی که به واسطه این پول می تونن به زندگی برگردن کم نیستن.


خدایا ازت میخواهم بهم بدی، همانطور که بی حساب می بخشی منو هم واسطه بخشندگیت قرار بدی. خدایا تنها ازت نمیخواهم بهم پول و توانایی بدی. ازت میخواهم بهم شعور و جراتش رو هم بدی. کمکم کنی حماقت نکنم. اگر باهم نمیدی پول تنها نمی خواهم...


سه شنبه 2 آبان ماه سال 1391
خواب!

هنوز گاهی خواب میبینم امتحان دارم...

بعد یهو توی خواب احساس می کنم یه درسی به نام زبان هم باید پاس می کردم که هنوز پاس نکردم و سر کلاسش هم نرفتم...!! ولی فکر می کنم که یه کاریش می کنم... احساس می کنم الان استاده لج می کنه...!

پنجشنبه 30 شهریور ماه سال 1391
سنگ پشت


پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. سنگ‌پشت،‌ ناراضی و نگران بود. پرنده‌ای‌ درآسمان‌ پر زد، سبک؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست. کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی .
من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ نا امیدی .
خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک‌ بود. و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد. چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است .
حتی‌ اگراندکی. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای. و باور کن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست،‌ تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی؛ پاره‌ای‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور .
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت:

رفتن، حتی‌ اگر اندکی...

پنجشنبه 30 شهریور ماه سال 1391
داستان مداد



پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

یکشنبه 29 مرداد ماه سال 1391

حکایت:


روزی با تاکسی عازم فرودگاه بودم. داشتیم در خط عبوری صحیح حرکت می کردیم که ناگهان یک خودرو، درست در جلوی ما با بی‌احتیاطی از محل پارک خود بیرون آمد. راننده تاکسی ترمز شدیدی گرفت، سر خورد و به فاصله‌ی چند سانتیمتری آن خودرو متوقف شد!

راننده‌ی خودروی خاطی سر ش را بیرون آورد و شروع به فریاد زدن کرد. راننده‌ی تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. او واقعاً با آرامش و دوستانه برخورد کرد. با تعجب از او پرسیدم چرا این رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین‌تان را از بین ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد!

در آن هنگام بود که راننده‌ی تاکسی، درسی به من آموخت که هرگز فراموش نمی‌کنم و برایتان توضیح می‌دهم: قانون کامیون حمل زباله.

او توضیح داد که بسیاری از افراد، مانند کامیون‌های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم و ناامیدی در اطراف می‌گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می‌شود، به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می‌کنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید و بروید. آشغال‌های آنها را نگیرید تا مجبور نشوید به افراد دیگری در محل کار، در منزل یا توی خیابان پخش کنید.

حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی‌دهند که کامیون‌های آشغال روزشان را خراب کنند و باعث ناراحتی آنها شوند. افرادی را که با شما خوب رفتار می‌کنند، دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید. زندگی ده درصد چیزی است که شما می‌سازید و نود درصد نحوه‌ی برداشت شماست.

یکشنبه 15 مرداد ماه سال 1391

آقا تا حالا برام به عنوان کار و تجربه تیمی مشخص شده بود که آدمایی که خیلی حرف می زنن و قربون صدقه میرن و چاکریم چاکریم می کنن آدمهای خطرناکین!

الان باید برام تجربه بشه آدم های ساکت و کم حرف هم خطرناکن!


سینا از قدیم گفتن مشت نمونه خرواره!

وقتی یکی یه بار دورت زد مجددا هم ممکنه دورت بزنه! اما اگر یکی اولین فرصتی که دستش اومد دورت زد، دفعه بعد هم حتما دورت میزنه؛ شک نکن!


جالبه به نظر من کسی که دوست و یا همکارشو رو دور می زنه، اول خودش دور خورده و چه پتانسیل هایی که از دست نمیده.


دیگه اینکه من موندم چرا رو دروایسی می کنم!

حرفی رو که به نظر خودخواهانه میرسه ولی حقمه باید رک و صریح بزنم!


جمعه 23 تیر ماه سال 1391

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
شاید میان این همه "نامردی" باید شیطان را بستایم که "دروغ" نگفت، جهنم را به جان خرید اما "تظاهر" به دوست داشتن آدم نکرد...

دوشنبه 22 خرداد ماه سال 1391
امکانات

نهیب به خودم که سینا ادامه بده. مهم نیست کجایی.

جمعه 19 خرداد ماه سال 1391

مارمولک رو برداشتم و چهارشنبه بعد ازظهر زدیم به دل طبیعت. با پارسا هماهنگ کرده بودم که بریم سایت. سایت یا استراحت محل کار گاه پارسا اینا قبلا هم رفته بودم. پارسا مهندس مکانیک و ناظر مکانیکی تاسیسات نفتی هست که دارن میسازن. وسط کوه یه جای نصبتا خوب درست کردن. برق رو یه ژنراتور مرکزی گازائیلی تامین می کنه. بقیه وسایل رفاهی شامل میز و صندلی، مبل و غیره هم وجود داره. هر بخش صنعتی (مکانیک، برق، اندازه گیری و ...) یک اتاق توی کمپ داره. اتاق ها توسط یک راهرو که به پذیرایی و آشپزخانه منتهی میشه به همدیگه وصل میشن. کلا خیلی خوبه.

مهندس های حاضر در کمپ حدود چهار نفر بودن. تقریبا همه جوان بودن و باحال. بعضیا هم یه جورایی دورادور منو میشناختن یا اسممو شنیده بودن.

یکی از بچه ها که مهندس الکترونیک هست اسمش فرید بود. فرید متولد شصت و سه هست و از اخلاقش خوشم می آمد. آدم باحالیه. یه دونه ال سیدی 32 اینچ، یه ماهواره و یه ایکس باکس برای خودش گرفته بود.

شب رفتیم اتاق فرید و بازی کال اف دیوتی مدرن وار سه رو رو ایکس باکس بازی کردیم. من خودم این بازی رو توی کامپیوتر تا تهش رفته بودم ولی با گیم پدهای ایکس باکس یک خنگ به تمام معنا بودم. پارسا و بقیه بچه ها هم مثله من توی بازی خنگ میزدن. دو دسته شده بودیم. هر دور دو نفر گیم پد داشتن سه نفر هم تشوی می کردن. 

بچه ها با دست روی تی وی اشاره می دادن:

اینو بزن

سربازه رو بزن

اینا این پایینتر. 

هلیکپوتر اومد قایم شین.

حالا هلیکوپتر رو بزنید.

بازوکا دست کیه؟

اونو روی پشت بام بزن...

نارنجک رو بپا

اینا ا نارنجک ...

اه، من زخمی شدم کمک...

خیلی باحال بود. کم کم راه افتادیم و حتی یک مرحله رو هم رد شدیم.


فرید یک قایل بادی داشت. فرداش با فرید و بچه ها قایل رو باد کردیم و انداختیم توی آب دریاچه. آب خیلی عمیق بود. اینقدر عمیق بود که آبی رنگ بود. من عشاق اینم که توی همچین آبی شنا کنم... یه حس باحال بهم دست میده. سوار قایق که می شدیم فرید اجازه نمی داد کسی بدون جلیقه سوار بشه و قهر می کرد. البته برنامه شنا داشتیم و همه مایو پوشیده بودیم. ولی فرید چون صاحب قایق بود احتیاط می کرد.

وسط آب که رسیدیم من همش می گفتم اینجا خوبه اینجا خوبه دیگه. همین که فرید گفت باشه خوبه. واژه اش تموم نشده بود من شرجه رو زدم. بند جلیقه رو شل کرده بودم. جلیقه موند توی قایق من توی آب زندگی می کردم. بقیه بچه ها هم کم کم اومدن توی آب و آب بازی وسط دریاچه شروع شد. خیلی خیلی خوش گذشت. البته سعی می کردیم ایمینی رو هم رعایت کنیم. به یکی دو تا از بچه ها که شنا بلد نبودن جلیقه پوشوندیم. جلیقه ها جنسشون واقعا خوب بود. بچه هایی که شنا بلد نبودن کم کم به جلیقه عادت کردن و انگار که توی فضا بودن (حتی یک از جلیقه پوش ها احساس می کرد اردکه و همش واق واق می کرد). ما هم گاهی که خسته میشدیم دستمونو می گرفتیم به جلیقه ها. یه جای درچایچه به پارسا و فرید گفتم بچه ها اینجا اینقدرها هم عمیق نیست من کف آب رو می بینم. میشه سنگ آورد ها...! فرید گفت عمرا پارسا پوزخند زد. منم با کله رفتم پایین. آقا آدم میره پایین آب سرد مشه و گوش و چشمای آدم شروع می کنن به فشرده شدن. وقتی رسیدم کف آب هرچی گشتم سنگ نبود!! با زور یه سنگ توی مشتم اومد و برگشتم بالا. سنگ رو قایم کردم. پارسا و فرید گفتن هان چی شد؟ اخم کردم. خندیدن. بعد لبخند مرموز زدم و سنگ رو نشون دادم.


پارسا گفت اااا. با کله رفت پایین.

اومد بالا هیچی... 

ما: په چی شد؟

پارسا: سنگ نبود...

ما: اخم!

دوباره رفت پایین

اومد بالا هیچی

ما: چی شد؟

سنگ نبود.

ما: اخم...!


دوباره رفت پایین.

دیدیم یه تخت سنگ بالای پونزده کیلو از آب زد بیرون!!

بعد تخته سنگ رفت پایین، کله پارسا زد بیرون!!

پارسا:همینو پیدا کردم!!

ما: مرده بودیم از خنده.


بعد هندونه بعد از شنا و سر راه هم بستنی. بچه ها برگشتن به کمپشون ولی من مجبور شدم شب توی جاده رانندگی کنم. قسمتی از مسیره جاد زیاد علائم درست و حسابی نداشت و مسیرش مشخص نبود.

از رانندگی توی شب خوشم نمیاد.

مارمولک هم کلا این جور موقع ها استرس می گیره و ساکت میشه.

خدا رو شکر به سلامتی رسیدیم خونه. یه شرح سفر کوتاه به بقیه دادم. غذا خوردم و بعد خوابیدم.


پنجشنبه 11 خرداد ماه سال 1391

روزهایی که گذشت کم و بیش سخت بودن.

به هر حال گذشتن و من هم فعلا از شر یک مرحه دیگه خلاص شدم.

کلی کار روی هم انباشته شده. هم دلم می خواهد کارهای عقب افتاده رو انجام بدم و هم حوصله ام نمیشه.

دوباره هر کدوم از کارها یک هل رو به جلو می خواهد. یک شب و روز نخوابی و یک بیش از حد کار کردن.



احساس می کنم که خیلی تغییر کردم. اصولم همچنان همون هستن ولی جزئیاتم و نگرشم و علایقم دستخوش تغییر شدن. نمی دونم که این تغییرات به خاطر تغییر سن هست یا به خاطر مراحل و موقعیت های اجتماعی که ازشون عبور می کنم. بعضی از این موقعیت ها و گذارها برام جالب و زیبا هستن و بعضی ها شون هم جای تامل دارن.


راستی من که نه جزوه دارم نه حوصله تدریس توی این هیری ویری توی کل دانشگاه استاد نمونه شدم! جایزه هم گرفتم.


سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1391

یادم باشه که گاهی نگاه و حرکات بی اراده استاد، می تونه یک تشویق یا نکوهش شدید در یک دانشجوی تیزبین ایجاد کنه... که با یادآوریش قند توی دلش آب بشه و یا برعکس.


آقا یه جورایی معتادشدم به اینکه همیشه یه موضوعی برای فکر کردن باید باشه. به اینکه همیشه درگیر مسائل حل نشده باشم. اما باید یادم بمونه کاری به درد می خوره و اثر بخش هست که ازش نتیجه استخراج بشه. کلی کار که نتیجه هاشون استخراج نشده روی دستم مونده. یاد بعضی استادها می افتم که یک کار انجام میدن ولی پرو پیمون...نکنه حوصله جمع و جور کردن نداشتن و می خواستن ایده هاشون رو یکجا از سر خودشون باز کنن؟


خدایا لطفا کمکم کن تا این مرحله هم رو هم بهتر و زیباتر از همیشه عبور کنم.


سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1391

زنگ زدم به پارسا ازش خبری بگیرم... با فریاد گفت سیییینا نمییی دونیییی کجام!

آقا منم نمی دونم کجاست شما فهمیدین بگین.

جناب فوق مهندس عزیز جناب پارسا خان اصلا خودت بیا بگو کجا بودی...!


باز از اون موقع هاست که جونم بالامیاد تا بگذره. 


خدایا خودت عاقبتمون رو به خیر کن. 

ممنون.

جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1391

سرم درد می کنه. یک ساعت دیگه باید برم سر کار. خسته هستم. همیشه وقتی مجبور به انجام کاری باشم خیلی بهم سخت می گذره. حاضرم کلی کار انجام بدم ولی از روی علاقه تا اینکه یکم کار انجام بدم ولی از روی اجبار.

دیگه اینکه خدا این یکی دوماه رو به خیر بگذرونه تا بعدش ببینم چی میشه.


چهارشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1391

گاهی آدم باید به خودش تلنگر بزنه... بگه سینا چشم هاتو باز کن... یادت نره مگه دنیا چقدر ارزش داره؟ یادت نره که اهدافت چین...

مگه به کجا قراره برسی که خودت رو به پیشرفت های آنی محدود کنی؟ که زیر آب کسی رو بزنی؟ که حال کسی رو به خاطر خودت بگیری؟

گاهی آدم ذهنش محدود میشه و یا به عبارتی جو آدم رو می گیره... گاهی جوگیر شدن خوبه ولی گاهی هم نه.



این روزها وقتی به زندگی بعضی اطرافیان فکر می کنم بغضم میگره... به آدمهایی که دوست دارم خیلی بهتر زندگی کنن... به آدم هایی که زمان منتظر نمی مونه تا کمکشون کنی... آدم هایی که معنای واژه ایثار رو برات به چالش می کشن...


شنبه 20 اسفند ماه سال 1390
Any man who reads too much and uses his own brain too little falls into lazy habits of thinking.
Albert Einstein

A door is what a dog is perpetually on the wrong side of.
Ogden Nash
دوشنبه 15 اسفند ماه سال 1390

سر کلاس به بچه ها می گفتم این دو حالت از معادله بقای انرژی هستن.

معادله اول برای حالتی که در یک بازه زمانی به مسئله کار داریم به درد می خوره.

معادله دوم زمانی که در یک لحظه سیستم رو بررسی می کنیم...

پرسیدم وقتی برای تمام زمان ها بررسی کنیم کدوم رو انتخاب کنیم؟

تقریبا اونایی که جواب دادن، همه گفتن معادله اول...

ولی جواب معادله دوم هست... یک لحظه با تمام لحظات فرقی نداره... درکش سخته ولی همینطوره...

خیلی وقتا همینطوره... صفر و بی نهایت مثله هم می مونن... بودن و نبودن...

شاید دنبال نشانه نباید گشت باید پذیرفت... شاید فرق بین خیلی ها با خیلی های دیگه همینه....


جمعه 14 بهمن ماه سال 1390

دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390

سلام

خوبین؟

فکر میکنم مثله آدم بزرگا همون هایی که وقتی بچه بودیم ریش داشتن و صداشون می کردیم عمو مثله اون ها شدم. اونایی که کار می کردن و ماشین سوار می شدن و بعضی وقت ها هم دیگران بهشون کارهای بزرگونه می دادن.

گاهی استرس می گیرم که دارم زمان رو از دست میدم و اینکه چه باید بکنم...

گاهی میشم اون آدم بده که باید تصمیم خوب بگیره.

گاهی میشم اون آدم مظلومه که منتظره براش تصمیم بگیرن.


منتظرم که اتفاق های جدید بی افته...



جمعه 29 مهر ماه سال 1390

دو هفته پیش سرما خورده بودم. گفتم یک هفته کم کار کنم و استراحت کنم تا زودتر خوب بشم و به کارهام برسم. هفته پیش زد و آنفولانزا گرفتم. یک هفته دیگه هم جدی جدی کامل تعطیل شدم!

دیروز و امروز باید می رفتم کلاس تدریس ولی به توصیه اهل فن، مرخصی گرفتم. امروز که نمی خواستم برم سر کار و همچنین کار از پیش تعیین شده ای هم توی برنامه ام نبود، گفتم برم وبگردی یکم آمار در آرم که ملت کجان وچه می کنن و چه دستاورد های علمی جدیدی داشتن.

این وسط آمار خودم رو هم در آوردم! پارسال یه دانشجویی داشتم که پسر نسبتا فعالی بود. بر اساس تشویق من سر کلاس آزمایشگاه می خواست از پروژه پایان نامه اش مقاله در بیاره. پایان نامه اش هم با من نبود. یه چیزایی در آورد و آورد پیش من یه دور خوندم و اصلاح کردم و یک سری اصول نوشتن رو مختصر براش توضیح دادم در نهایت هم بهش گفتم اعتبار علمی قضیه رو قبول ندارم و به نظر من نتایج و مدلسازی صحیح نیست. و ادامه نمی دم.

بعد از یک مدت بهم ایمیل زد که مقاله رو فرستادم برای کنفرانس شریف و اکسپت شده و باید ارائه بدم. به نظرتون چطور ارائه بدم؟ چکار باید بکنم؟

به خودم گفتم تای بابا خوب به من چه که از من می پرسی. خوب از استاد خودت بپرس...!

ولی به حکم وظیفه من هم کلی بهش تبریک گفتم و براش توضیح دادم که چکار بکنه و خلاصه داستان تموم شد. امروز که آمار خودم رو در می آوردم دیدم که منو هم نفر سوم مقاله زده! و من اطلاع نداشتم! نمی دونستم چی بگم! از یه لحاظ مقاله رو قبول نداشتم و از لحاظ دیگه از شعوری که به خرج داده بود خوشم اومد.

خلاصه اینکه در این موارد آدم نمی دونه که چه تصمیمی باید بگیره!؟

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>